تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»

مرگ

مرگ بر روی زمین ، برای فرزند خاک پایان راه نیست ،

 کسی که آسمانی است ،

مرگ برایش آغاز کامیابی است ،

 بی تردید کامیابی از آن اوست .

 اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد ،

جاودانه میشود .

وکسی که شب درازش را به خواب می رود ،

به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود .

 کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد،

تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید.

و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود،

از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد

 

جبران خلیل جبران


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

آفتاب خاموش است
 
                      شمعها می غرند
در قحطی مبهم فرشتگان
                    آدمی می تازد
از دور پیداست
                     خانه ای یخ زده
اندرونش پسری است
                     با قلبی مرده
نام تقدیر حک است
                     در سر در این خانه
در میان دستش
                     نامه ای یخ زده است
پروانه ای آشفته
                   نامه را می دزدد
اندکی بعد از آن
                   گوشه ای آرام میمیرد
لولای خشکیده در
                   ارام آرام می چرخد
دخترک مدتی را گریان
                  روبروی جسد مرده آن پسرک می ماند
نامه آذین شده با خون پسر را
                    چند بار میخواند
طاقتم نیست ببینم که تو را
                   دیگری سخت در آغوش گرفته است
طاقتم نیست ببینم دستت
                     همچو زنجیر به دستش قفل است
مرگ را میخوانم ........ مرگ را میخوانم
                      تا نباشد چشمم شاهد بوسه او بر جسمت
مرگ را میخوانم ...........................

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 


یک خورشید، یک ماه، یک دنیا،یک قلب
     One sun one moon one world one heart
باید بیشتر دل بسوزانیم تا دیگران را بفهمیم             We need to feel more To understand others
باید بیشتر دوست بداریم، تا بیشتر دوستمان بدارند            To understand others We need to love more To be loved back
باید بیشتر گریه کنیم،تا خود را پاک کنیم              We need to cry more To clean ourselves
باید بیشتر بخندیم، تا قدر خود را بدانیم        We need to laugh mere To enjoy ourselves
در مواجهه با دیگران باید درستکار و منصف باشیم       We need to be honest and fair Then interacting with people
باید روش زندگی مان، بر اخلاقیات استوار باشد         We need to establish, A strong ethical basis
باید بیشتر ازخیالات مان ببینیم           As a way of life, We need to see more
باید بیشتر بدهیم و کم تربگیریم            Than our own fantasies, We need to hear more
باید بیشتر سهیم شویم و کمتر تملک کنیم             And listen to the needs of others, We need to give more
باید اهمیت خانواده را به عنوان تکیه گاه اصلی          Andtake less
We need to share more And  own less


 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 

سه مرد از دور به خانه ي سفيد ي نگاه مي كردندكه يكه و تنها بر تپه ي سبزي بود.يكي از آنها گفت : اين خانه ي بانو روث است.جادوگر پيري است.
دومي گفت« اشتباه مي كني .بانو روث زن زيبائي است  كه آن جا زندگي مي كند و زندگي اش را وقف روياهايش كرده ست.
مرد سوم گفت: هر دو در اشتباهيد.بانو روث مالك اين سرزمين وسيع است.و خون رعيا هايش را مي نوشد.
و مشغول بحث در مورد بانو روث به راه خود رفتند.بعد به چهارراهي رسيدند و پيرمردي را آن جا ديدند يكي از مردها از او پرسيد« مي شود لطف كنيد و درباره ي بانو روث كه در آن خانه ي سفيد بر آن تپه زندگي مي كند حرف بزنيد؟
پيرمرد سرش را بالا آورد و لبخند زد و گفت: من نود سال دارم و وقتي نه ساله بودم بانو روث را مي شناختم .اما بانو روث هشتاد سال پيش مرد و حالا خانه اش خالي است.گاهي جغدها در آن خانه زوزه مي كشند و مردم فكر مي كنن آن خانه جن زده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.   
توي بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را .شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از  شيطان بدم مي‌آمد.  اما حرف‌هايش شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌ عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.        
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه اش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود .
 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

راز ماندگاری استعدادها
  
    مردی در دامنه کوهی نشسته بود، که باريکه آبی از کنارش جاری گشت. او که می دانست اين آب نه از او، که از قله جوشيده است، گشت و نهرهای بيشتری يافت، و چون می خواست که فقط خودش، از آن آب استفاده کند، چاله ای کند و ساليانی از آب آن چاله نوشيد و استفاده کرد. او از نعمت دريا بی بهره ماند، چون نگذاشت که آب به پايين دست جاری گردد.


    استعدادهای درون ما انسان ها نيز همان چشمه آبی است که از درونمان جوشيده، و نهری است که جاری گشته است (کوثر). نخست بايد بدانيم، که اين استعداد نه به واسطه امکانات درونی ما، که از سر لطف خداوند به ما عطا شده، پس بايد او را شکر نموده و به بهترين صورت سپاس گزارد (صل). ديگر آنکه اين استعداد مال شخصی ما نيست، بلکه امانت اعطا شده ای از سوی خداست، پس نه فقط خودمان، که ديگران نيز بايد از آن بهره ببرند، و اين وظيفه ماست که ديگران را از نتايج استعدادمان بهره مند سازيم (نحر)، که اگر کسی اين کارها را نکند و اين نکات را رعايت ننمايد (شنأ)، پس استعدادش منقطع شده، و از نتايج آن، حتی خود نيز بی بهره می مانند (أبتر).
انا اعطيناک الکوثر / فصل لربک وانحر / ان شانئک هو الأبتر

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش
خلقت زن
ماندن درعین عاشقی
زیباترین قلب
رنگهای تاریخ تولدشما
یادمان نرود
نیایش پروردگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان
دخترميخك
شكوفه هاي هلو
رشدتنهاهدف آفرینش
من دنبال یه دوست پسر میگردم
داستانهای کوتاه فارسی
فانوس(نازآفرین)
نرگسی
یکی ازرهگذران آسمان
سازمان نرهای جیگر
آوارآفتاب
کلاس فلسفه
گنجنامه
فروغ زندگی
عاشقی درپی معشوق
بهانه هایی برای بودن
ازصدای سخن عشق...
گلم....بمان!
آفتاب تنهایی
یادی ازآفتاب
نوای آسمانی
SmallKiss
عشق ماندگار
خیالات قشنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar