تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»

 


"هر انسانی بر روی زمین گنجی دارد که انتظارش را می کشد. ما قلبها چنان عادت به سخن گفتن از این گنجها نداریم چون انسانها دیگر نمی خواهند انها را بیابند. تنها با کودکان درباره ی اینها سخن می گوییم سپس می گذاریم زندگی هر یک از انها را به سوی سر نوشت خویش هدایت کند اما دریغ، اندک افرادی راهی را که برای آنها تعیین شده راه افسانه ی شخصی راه خوشبختی را پی می گیرند بیشتر آنها هان را چیزی تهدید کننده می پندارند...و به همین دلیل جهان به چیزی تهدید کننده تبدیل می شود .
آن گاه صدای  ما قلبها  مدام آهسته و آهسته تر می شود اما هرگز خاموش نمی شویم می کوشیم حرفهامان شیده نشوند نمی خواهیم آدمها به خاطر پیروی نکردن از قلبهاشان رنج بکشند...
و قلبها به انسانها نمی گویند که از رویا هاشان پیروی کنند چون در این صورت قلبها بیشتر رنج میکشند و آنها رنج کشیدن را دوست ندارند... "


 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 
نوشته:عرفان نظرآهاری

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت . دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز ؛ همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت کردی؛ به پیمان و پیامش نیز.
غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت : اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا ان که بر کشتی سوار است . من خدایم را لابه لای طوفان یافتم ، در دل مرگ و
سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت : ایمان، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی،
ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آن ها که بر کشتی سوارند، امنندو خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی
رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری تو سر کشی کردی و گناه کاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید ان که جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن
هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد وآن گاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا
کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست .
پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن
به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.من این گونه به خدا رسیدم .راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است،
راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دست ها تمایش کرد و سال هاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم! 


 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید«آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟» کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:«آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟»دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید: «آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟»برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:«با این وصف خدا وجود ندارد».
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: «آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟» همه سکوت کردند.
«آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟» همچنان کسی چیزی نگفت.
«آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟»
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 


خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم



به دريا شکوه بردم از شب
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
 سري مي زد به سنگ و باز مي گشت
 



هميشه زمان به نفع تو نخواهد بود.
اين فرصت ها به زودي از دست خواهد رفت و آنگاه ديگر پشيماني سودي ندارد
 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 

يك ديوار تا خدا ...


دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد

کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند. ...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی
همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند است،ومن گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. وآن وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد آن طرف دیوار.همین. و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...آن طرف دیوار، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز کنند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو. آن وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم
......من این بازی را دوست دارم 

آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم
دعا كنم.


 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش
خلقت زن
ماندن درعین عاشقی
زیباترین قلب
رنگهای تاریخ تولدشما
یادمان نرود
نیایش پروردگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان
دخترميخك
شكوفه هاي هلو
رشدتنهاهدف آفرینش
من دنبال یه دوست پسر میگردم
داستانهای کوتاه فارسی
فانوس(نازآفرین)
نرگسی
یکی ازرهگذران آسمان
سازمان نرهای جیگر
آوارآفتاب
کلاس فلسفه
گنجنامه
فروغ زندگی
عاشقی درپی معشوق
بهانه هایی برای بودن
ازصدای سخن عشق...
گلم....بمان!
آفتاب تنهایی
یادی ازآفتاب
نوای آسمانی
SmallKiss
عشق ماندگار
خیالات قشنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar