سلام
ببخشیدازاینکه نمی تونم به طورمرتب ومنظم جمعه ها رابروزکنم چون فقط جمعه ها میام بعضی ازجمعه ها بنده منزل نیستم تا وب را بروز کنم گاهی جمعه ای میام که آپ کنم طبق معمول باخرابیهای بلاگفامواجه میشم.جمعه هایی که نیستم دربیابون وکویرودشت و صحراهستم هم درگرمای شدیدآن وهم درسرمای آن.
سرزمينی بود که همهی مردمش دزد بودندشبها هر کسی شاهکليد و چراغدستی دزدانهاش را بر میداشت و میرفت به دزدی خانهی همسايهاش در سپيدهی سحر بازمیگشت، میدانست که خانهی خودش هم غارت شده است.
و چنين بود که رابطهی همه با هم خوب بود و کسی هم از قاعده نافرمانی نمیکرد. اين از آن میدزديد و آن از ديگری و همينطور تا آخر و آخری هم از اولی. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداری بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه میگذاشتند. حکومت، سازمان جنايتکارانی بود که مردم را غارت میکرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاهگذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگی بیهيچ کم و کاستی جريان داشت و غنی و فقيری وجود نداشت
ناگهان ـ کسی نمیداند چهگونه ـ در آن سرزمين آدم درستی پيدا شد. شبها به جای برداشتن کيسه و چراغدستی و بيرون زدن از خانه، در خانه میماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.دزدها میآمدند و میديدند چراغ روشن است و راهشان را میگرفتند و میرفتند.
بايد برای او روشن میشد که مختار است زندگیاش را بکند و چيزی ندزدد، اما اين دليل نمیشود چوب لای چرخ ديگران بگذاردزمانی گذشت.. به ازای هر شبی که او در خانه میماند، خانوادهای در صبح فردا نانی بر سفره نداشت
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخی نداشت.شبها از خانه بيرون میزد و سحر به خانه بر میگشت، اما به دزدی نمیرفت میرفت و روی پُل میايستاد و بر گذر آب در زير آن مینگريست.آدم درستی بود و کاريش نمیشد کرد
. بازمیگشت و میديد که خانهاش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانهی خالیاش نشسته بود، بیغذا و پشيزي پول اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بودمیگذاشت که از او بدزدند و خود چيزی نمیدزديددر اين صورت هميشه کسی بود که سپيدهی سحر به خانه میآمد و خانهاش را دست نخورده میيافت.خانهای که مرد خوب بايد غارتش میکرد.. .
چنين شد که آنانی که غارت نشده بودند، پس از زمانی ثروت اندوختند و ديگر حال وحوصلهی دزدی رفتن را نداشتند و از سوی ديگر آنانی که برای دزدی به خانهی مرد خوب میآمدند، چيزی نمیيافتند و فقيرتر میشدند
در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بیبند و بستتر کرد، زيرا خيلیها غنی و خيلیها فقير شدند
حالا برای غنیها روشن شده بود که اگر شبها به روی پل بروند، فقير خواهند شد فکری به سرشان زدبگذار به فقيرها پول بدهيم تا برای ما به دزدی بروندقراردادها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شدو البته دزدها ـ که هميشه دزد خواهند ماند ـ میکوشيدند تا کلاهبرداری کننداما مثل پيش غنیها غنیتر و فقيرها فقيرتر شدند.
بعضی از غنیها آنقدر غنی شدند که ديگر نياز نداشتند دزدی کنند يا بگذارند کسی برايشان بدزدد تا ثروتمند باقی بمانند بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابر فقيرها نگهبانی کننداما همين که دست از دزدی بر میداشتند، فقير میشدند، زيرا فقيران از آنان میدزديدندپليس به وجود آمد و زندان را ساختند.
و چنين بود که چند سالی پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفی از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غنی سخن گفته میشد، در حالیکه همهشان هنوز دزد بودند.
مرد خوب، نمونهای منحصر به فرد بود و خيلی زود از گرسنگی درگذشت
توضیح:مطلب بالا ازبنده نیست اگه می دونستم نویسنده اش چه هست اسمش رامی گذاشتم.به هرحال شرمنده ایشون هستم.