تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»

یادبگیرم روزی جایی کسی جوری چیزی صبرداشته باشم

درآن هنگام ما می دانیم که خداوند وجود تبارک وتعالی هرانسانی را که به خاک وگل سرشته درهمین حالت که توفیق

دیدارباابدیت حق به وجود آید وگفتن اینکه بتوان گفت کلمات حق روشن کننده راه مستقیم ویادرست هرانسانی خواهدبودبه

صورت وجوداین به نهایت تقوی وپرهیز ازهرگونه نافرمانی درفطرت انسان سررشته بوده وانسان است که می بایددرجستجوی

خاصیت این فطرت درست خویش می باشد.اگرمی گویندانسانها دربسترتاریخ این چنین فسادوسرکشی می کردندکه پیامبران

راه درست الهی رابه آنها نشان می دادندواگرمی بینیم که دردنیای امروزصورت ظاهروباطن هرکسی فرقی خواهدکردبه

خاطراعمال ناپسندوشیطانی که دروجودخودش به وجود می آورد.بتوانیم درعین اینکه صبرداشته باشیم  واین مصیبتهاراتحمل

وسختیها رابه جان بخریم .امام آگاه است امام زمان خودمان می داندکه عاقبت سرنوشت هرکسی راخودآن شخص بااعمالش

تعیین می کندونه اینکه نیروهای خلاف الهی شقاوت وبدبختی انسان رابخواهدواین خداست که برهمه موجودات خلقت رحمت

وجودش را می پراکند.باشدکه انسان پرهیزکارروزهایش رابه خداوندعزیزوحکیم هدیه کند.
زمانی که لیلادخترخاله ام زنده بود....هیچ چیزی نمی گفت....نگاهش سکوت وآرامش بود...لیلا....

لیلا...خیلی دلم ازرفتنت تنگ شده....خیلی....آه...........


دوبال کوچک نارنجی

نوشته ی عرفان نظرآهاری
هیچ کس وسوسه اش نکرد،هیچ کس فریبش نداد،اوخودش سیب راازشاخه چیدوگاززدونیم خورده دور انداخت.
اوخودش ازبهشت بیرون رفت ووقتی به پشت دروازه بهشت رسید،ایستاد.انگارمی خواست چیزی بگوید.چیزی امانگفت.خدادستش راگرفت ومشتی اختیاربه اودادوگفت برو؛زیراکه اشتباه کردی.امااینجاخانه توست هروقت که برگردی؛وفراموش نکن که ازاشتباه به آمرزش راهی هست.
اورفت وشیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچکترازآن بودکه اورابه کاری وادارکند.شیطان موجودبیچاره ای بودکه درکیسه اش جزمشتی گناه چیزی نداشت.
اورفت امانه مثل شیطان مغرورانه تاگناه کند،اورفت تاکودکانه اشتباه کند.
اوبه زمین آمدواشتباه کرد،بارها وبارها.
اشتباه کردمثل فرشته بازیگوشی که گاهی دری رابی اجازه باز می کند،یادستش به چیزی می خوردوآن رامی اندازد.فرشته ای سربه هواکه گاهی سرمی خورد،می افتدوست وبالش می شکند.
اشتباه های کوچک او مثل لباسی نامناسب بودکه گاهی کسی به تن می کند.اماماهمیشه تنها لباسش رادیدیم وهرگزقلبش راندیدیم که زیرپیراهنش بود.ماازهراشتباه اوسنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم.سنگهای ماروحش راخط خطی کردومانفهمیدیم.
امایک روز او بی آن که چیزی بگوید،لباسهای نامناسبش را ازتن درآوردواشتباههای کوچکش رادورانداخت ومادیدیم که اودوبال کوچک نارنجی هم دارد؛دوبال کوچک که سالها ازماپنهان کرده بودوپرزدمثل پرنده ای که به آشیانه اش برمی گردد.
اوبه بهشت برگشت وحالا هرصبح وقتی خورشیدطلوع می کند،صدایش را می شنوم؛زیرا اوقناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

سلام
یادبگیرم که بدانم شیطان هرروز درحال وسوسه است وبایدبه خدا پناه برم..زمانی که می خواستم برای وبلاگ اسم بگذارم .نام فرزندکویربه پاس احترامی که به دکترشریعتی  نویسنده کتاب هبوط درکویردارم راانتخاب کردم.خودم هم دریه شهرکویری به دنیاآمدم ودر13 سالگی به تهران مهاجرت کردم.وهنوز درشهرری زندگی می کنم.
می دانم که خداوندمهربانیهای گسترده ای داره که به همه می بخشه می دونم ویادبگیرم که خداراشناختن هنربزرگی است که نصیب همه کس هم می شوداگربخواددردرونش جستجوکنه.خدارامی گویم ونعمتهای اوراسپاسگزارم که عالم وحدت وجود وکثرت وجود دردرون ذات هرکسی به مثل ستاره ای درآسمان کویردرخشش خاصی نشون می ده وگفتن اینکه شیطان موجودی است که برای فریب دادن انسانها وفهمیدم که همه اینا آزمایش است که خدارا بندگانش بایدشناخت واگرزندگی رابه دوبخش مرگ وزندگی تقسیم کنیم سهم زندگی شایددوبرابرمرگ است واگرهمه انسانها دریک روز بمیرند وزاده شوند وزنده گردند عمری دیگراست وعالم برزخ وجهان آخرت رامی توان درست به وجودبالاترین مراتب درجات انسانی افزود وگفتن این که خداراعاشقانه بایددوست داشت وبسیارتجربه است که خدارابرای پرستیدن به خاطرترس ازجهنم ومشتاق بهشت اثری دررشدکمال انسانی نمی کند.یادبگیرم که بپرهیزم ازهرگناهی که خدارامبادا نظراوبرگردد
ازدوستان عزیزکه مرتبابهم سرمی زنندمتشکرم ازمهدی دروبلاگ رهگذرآسمانی از نرگسی  وازنازآفرین .
ازوبای این دوستان ازوبلاگ رهگذرآسمانی  وبلاگ نازآفرین وبلاگ حسین اسکندری دیدن شد.وبلاگ نرگسی راهرکاری کردم موفق نشدم ببینم.امیدکه بتونم محبتهای شماراجبران کنم.متشکرم.


خانه ای مثل شعر...

 

همین که ساکم را برداشتم، که راه بیافتم منتظر یک اتفاق بودم. قرار بود به خانه خدا بروم. این جمله آنقدر بزرگ بود که توی دلم جا نمی شد و هر آن ممکن بود سر برود.

چقدر بین خانه ما و خانه خدا فاصله است. کاشکی خانه خدا به خانه ما نزدیک تر بود و یا نه! خانه ما به خانه خدا نزدیک تر بود.

آن وقت می توانستیم تمام آخر هفته ها را به خانه خدا برویم.

هیچ چیز این خانه شبیه هیچ خانه ای نیست. این خانه بیشتر از آنکه شبیه خانه باشد ، شبیه شعر است. شعری که به جای سرودنش باید گریه کرد.

همه چیز این خانه عجیب است، حتی مهمانهایش. مهمانهایش به جای آنکه بخندند ، گریه می کنند. به جای آنکه بشینند می چرخند و به جای هر حرفی فقط اسم صاحبخانه را صدا می کنند و همه به جای چشم روشنی دل هایشان را آورده اند.

خوش به حال این مهمان ها، چون بلدند چطوری با صاحبخانه صحبت کنند . من اما زبان خدا را بلد نیستم و دلم اصلا به درد چشم روشنی نمی خورد، چون بار ها از دستم افتاده و شکسته و اشک هایم، اشک های من کم است، کاشکی دریا را با خودم آورده بودم. شاید آن وقت می توانستم هر چقدر دلم می خواهد گریه کنم.

من به درد هیچ چیز نمی خورم، حتی به درد مهمانی رفتن. یک دل شکسته بدرد نخور، چند تا دعای تکراری،یک مشت اشک نریخته و سوغاتی هایی را که خریده ام توی ساک می گذارم و بر می گردم. خدایا مرا ببخش من مهمان خوبی نبودم.

به خانه خودمان که رسیدم ، کسی در خانه ما منتظرم بود. خانه ما یک شکل دیگر بود ، یک بوی دیگر می داد. بوی یک عالم اشک . بوی پیراهن سفید مهمان هایی که بلد بودند با خدا صحبت کنند.

فورا وضو گرفتم و نماز خواندم.توی حیاط  زیر ناودان. انگار زبان خدا را بلد شده بودم.

حالا خانه ما شبیه آن مکعب صمیمی است. با آن ناودان طلایی و با آن پرده های موقر. خانه ما ، خانه همسایه ما، خانه همه همسایه های همسایه های ما، حالا چقدر به هم شبیه اند.

راستی چقدر سخت است. حالا چطور می توانم دور تمام خانه های دنیا طواف کنم. توی همه حیاط ها نماز بخوانم . زیر همه ناودان ها..

کفشم را در می آورم حالا باید تا ته ته دنیا پیاده بروم. حالا همه خاک ها مقدس است همه خاک ها..

و او صاحبخانه است. صاحب همه خانه ها. و من و تو، مهمانیم. مهمان همه خانه ها..

آن اتفاق افتاد، آن اتفاق که آن همه منتظرش بودم. حالا خانه ما اصلا ازخانه خدا دور نیست. راستی من چقدر خوشبختم چون هر روز می توانم به دیدار خدا بروم.

" عرفان نظر آهاری "

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

سلام
یه شب مهمونی خونه خواهرم دعوت بودم.پسرداییم فیلمی  راکه ازجمعهای خانوادگی به مناسبتهای مختلف مثل دیدوبازدیدوغیره پدرش ازاین جمعها فیلم می گرفت  این فیلم رابرامون گذاشت .خاطره بود.سال 74  یا75 عیددیدنی خونه بابابزرگم رفته بودیم اون موقع 14 سالم بود.داییمم اون زمان فیلم می گرفت.همه فامیلها بودندهمه اونایی که بعدا ازمیان مارفتندبودند.فیلم راکه دیدیم خیلی توخودم فرورفته بودم.گذرزمان  لحظات شیرین را که این ورواونوربودازیادحافظه آدمی می بره.این فیلم به یادم آوردکه چقدراون موقع همه جمع وصمیمی و دوست داشتنی .همه رفتند.بابابزرگم که که به همه 500 تومن عیدی می داد.شوهرخاله ام .دخترخاله ام.همه سال به سال رفتند.بگذریم.که چقدرقدراوناراندونستم.
حالا الان درس می خونم.
بدانم ویادبگیرم که بودن انسانها درلحظات سرنوشت ساز می تونه موفقیت آمیز باشه می تونه ناکامی ها را کامروا کنه.می تونه گلهای پژمرده را شاداب  کنه.می تونه یه دنیاخاطره بهمون بده.
یادبگیرم که خدا دوست داره همه رو  وبایداحساس این دوست داشتن خدابه بندگانش دردلم به وجودبیاد.
زمانی که می خواستم وبلاگ بسازم .بااسم خداپرستی شروع کردم خیلیا اومدند ودیدند وگفتند که آیاخداپرستی  نام خانوادگی شما هست؟
اون زمان که تلویزیون سریال فرشته راکه درماه مبارک رمضان پخش می کرد.حالا الان اسمش رایادم نمیاد.داستانش راهم که می دونیدکه شیطان درقالب  دختری به اسم فرشته واردخونه ای شدوزندگی یه خانواده را ازهم پاشید.این سریال  وجستجوها دراینترنت  وقتی دیدم گروههای شیطان پرست درحال رشد کردن وگسترش پیداکردن هست به این  اندیشه افتادم که یه وبلاگ درموردخداوشیطان  بنویسم..اما بعدا نمی خواستم اشاره به این موضوع کنم. ومطالب دیگران را می آوردم  واینجا می گذاشتم.
من نمی خواستم بگم که من. من منم باتو که شیطان بامن شروع کرد وبه  وازدرگاه خدارانده شد.انسانها هزاران بار می گویندمن.که من حالت نخوت وفخر وغرور می آورد.
دوست عزیزی  مهدی جان حرفها  واندیشه هایش دروبلاگ یکی ازرهگذران آسمانی خیلی زیباست.قلم خوبی داره وقتی می خونم آرامشم می ده.خیلی بااستعدادباشگرفی  وزیبایی داره.
دوست عزیزی مثل نرگسی می خوام که وبش رایه کمی سبکترکنه تاموفق بشوم وبش راببینم .متاسفانه برای بازشدن وب ایشون.یه ساعت طول می کشه بااین سرعت دیال  آپ خیلی مشکله هنوز نتونستم ببینم.
دوست عزیزی مثل نازی  که خاطرات واتفاقات شیرین وخنده داری داره  وهراتفاقی برا ش بیافته توی وبلاگش می گذاره واقعا دمش گرم .آشنایی ایشون از وبلاگ بنده  ازتیتروبلاگم درنشریه جام جم ویژه نامه تپش شروع شد.دوسال پیش  سال 84جام جم دریک اقدامی ارزنده مطلبی ازوبلاگم درنشریه اش چاپ کرد.البته آن مطلب مال من نبودعنوانش بودمردی که هزارسال زیست مال خانوم عرفان نظر آهاری بود که بعدها فهمیدم نویسنده مطلب ایشون بوده.
دوست عزیزی نسرین خانوم وبلاگ خوبی داره.
دوستا ن دیگری مثل نازآفرین ،مینا وسیدجوادموسوی که وبهای خوب وجالبی دارند.دست همشون دردنکنه که مطالب زیبایی می گذارند.
بازهم اگراندیشه دیگری بودخواهم آمد.موفق باشید.

دلشکسته

نویسنده:صبور

به درد آمدن قلب، بسیار خوب است. با شادی آن را بپذیرید و هرگز آن را سرکوب نکیند. علاقه طبیعی ذهن این است که هر چه را دردآور است، سرکوب کند. در حالی که با سرکوب این موارد، راه رشد و پرورش خود را سد میکنید
 
دل برای این است که بشکند. دل باید در اشک و آه بسوزد و ناپدید شود. هر گاه دلتان بسوزد و ناپدید شود، درست در جای آن ، دل حقیقی را خواهید یافت. دل کنونی ان باید بشکند.
 
هنگامی که ا ین دلتان بشکند، دلی ژرف تر خواهید یافت، درست مثل پیاز، هر لایه را که برمیدارید، لایه ای جدیدتر می یابید.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 

سلام
خیلی حال وحوصله نداشتم بیام ولی سماجتهای افشین مراوادارکردکه بیام ازهمه شماها که اومدین ونظری دادین متشکرم خوشحالم کردین بهم روحیه بخشیدین امیدوارم کردین بهم گل دادین وگلانه سخن گفتین متشکرم .همه شماها گلین همه شماها رادوستتون دارم وبراتون دعاخواهم کرد ازمهدی، نرگسی، مینا، نازی، نسرین وهمه دوستانی که اسمشون رابه خاطرنمیارم ازهمه تازه واردها از دوستان قدیم پیوندهای وبلاگ.ازافشین هم متشکرم که این مطلب راگذاشت.چه کنم چی بگم .امروز 13به دربود ودیدم که همه جاهواسرد وابری است اینجابارون می اومدبارون مرایاد لیلا وپدرش محمدرضا می اندازه .این مطلب  راکه درزیر می بینین مال من نیست مال یکی ازنویسنده های یکی ازگروههای یاهواست که بدون اجازه ازایشون این مطلب رابرداشتم واگه اومدن اینجا ومطلب خودشون رادروبلاگم دیدندمراببخشندوحلالم کنندچاره ای نداشتم چون الان مطلبی که به ذهنم بیادبه یادنمیارم ذهنم هم خیلی خسته است من که نویسنده نیستم .این یکسال وسه چهارماه این وبلاگ برای خوشی شما آپ می کنم.مراحلالم کنیداگربرشمانامهربانی کردم.مراببخشید.شماها دوستان خیلی بااستعدادهستیدوبه حال شماها غبطه می خورم.شماها برام برادروخواهرین..قول نمی دم که وبلاگم رامرتب آپ کنم.ازهمین شلختگی وبی نظمی  بنده که معلوم هست.مطالب زیبایی دارین می نویسین زحمت زیادی می کشین .خدااجرزحمات شمارابی نصیب نگذاره.زیادی حرف زدم سرتونو به درد آوردم.بازهم خواهم آمد.

بارون رو قلب شیشه ها هی جا می ذاره رد پا
مثل تو که رو قلب من پا رو گذاشتی بی صدا

هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تورو می خواد
می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد

 

یادت میاد رو قلب من هی تازیانه می زدی
واسه رفتن به هر درو به هر بهونه می زدی

هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تورو می خواد
می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد

دل شیشه می لرزه مثل قلب من تو سینه
راستی چرا کسی نبود قلب منو ببینه
همه می گن بذار بره ,برگرده باز همینه
نمی دونن عاشقتم ,نقشی نداره کینه

هنوز وقتی بارون میاد دلم عشق تورو می خواد
می گم به هر قطره ی بارون بگین به دیدنم بیاد

بگین به دیدنم بیاد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش
خلقت زن
ماندن درعین عاشقی
زیباترین قلب
رنگهای تاریخ تولدشما
یادمان نرود
نیایش پروردگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان
دخترميخك
شكوفه هاي هلو
رشدتنهاهدف آفرینش
من دنبال یه دوست پسر میگردم
داستانهای کوتاه فارسی
فانوس(نازآفرین)
نرگسی
یکی ازرهگذران آسمان
سازمان نرهای جیگر
آوارآفتاب
کلاس فلسفه
گنجنامه
فروغ زندگی
عاشقی درپی معشوق
بهانه هایی برای بودن
ازصدای سخن عشق...
گلم....بمان!
آفتاب تنهایی
یادی ازآفتاب
نوای آسمانی
SmallKiss
عشق ماندگار
خیالات قشنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar