تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»
 

هفت سینی ازسروش وسیمرغ وسرو وسیاوش
عموی من زنجیرباف بود.اوهمه زمستان برفها رابه هم بافت وسرمارابه سرماگره زدویخ رابه یخ دوخت.وهی درختان رابه زنجیرکشیدوپرنده هارابه بندوآدمهارااسیرکردوجهان راغل وزنجیروبندوطناب اوگرفت.ماگفتیم :ای عموی زنجیرباف،زنجیرهایت راپاره کن که زنجیرسزاواردیوانه است نه آدمیان که آزادی،سرودفرشتگان است ورهایی آرزوی انسان.اونمی شنیدزیراگرفتاربندهای خودبودوهیچ زنجیربافی نیست که خوددرزنجیرنباشد.
فصلی گذشت وسرانجام اودانست تنهاآن که سرودرهایی دیگران راسرمی دهد،خودنیزطعم رهایی راخواهدچشید.پس زنجیرهای خودراپاره کردوزنجیرهای دیگران راهم  وآنها راپشت کوه های دورانداخت.پرنده آزادشدودرخت آزادشدوباباآمد.باصدای بابونه وباران ،باصدای جویباروقناری. وباخودشکوفه آوردولبخندعموی زنجیرباف،زنجیرهای پوسیده وخودکهنه اش رادورانداخت وازجهان نام تازه ای طلب کردوازآن پس مااورانوروزصداکردیم.
*
نام مادرم بهاراست.ومادوازده فرزندیم.خواهربزرگم فروردین وبرادرکوچکم اسفنداست.پدرم بازگشته است؛پیروز.وعمویم نوروزپیش ماست.ومادربه شکرانه این شادمانی،سفره ای می چیندوجشنی می گیرد.
اولین سین سفره ماسیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورآفرینش چیده است.آن روزکه ازبهشت بیرون می آمد.ماآن رادرسفره می گذاریم تابه یادبیاوریم که جهان باسیبی سرخ شروع شد.هم رنگ عشق.
مادرسکه هایی رادرظرف می چیند،سکه هایی ازعهدسلیمان را،سکه هایی که به نام خداضرب خورده است ومی گوید:باشدکه به یاد بیاوریم که تنها خداپادشاه جهان است وتنها نام اوست که هرگزازسکه نمی افتد وتنهاپیام آوران اویندکه برهستی حکومت می کنندوسکه آنان است که ازازل تا ابدرونق بازارجهان است.
مادربه جای سنبل وبه جای سوسن،گیاه سیاووشان رابرسفره می گذارد، که ازخون ساووش روییده است.این سومین سین هفت سین ماست.تابه یادبیاوریم که بایدپاک بودودلیروازآتش گذشت ودانیم که پاکان وعاشقان راپروای آتش نیست.مادرمی گوید:ماعاشقی می کنیم وپاکی،آن قدر که سوگ سیاووش رابه شورسیاووش بدل کنیم.
وسین چهار مان سرودسروش است.تا ازسبزپوشان آسمان یادی کنیم ویاری بخواهیم که جهان اگرسبز است ازسبزی آنان است وهرسبزه که هرجا می روید ازردپای فرشته ای است که پابرخاک نهاده است.
مادرتنگ بلور را از آب جیحون پرمی کند وماهی،بی تاب می شودزیرا که ماهیان بوی جوی مولیان رامی شناسند.ومادعامی کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تادریای بیکران ،عشق رایکریزشناکند.مادرمی گوید:«ماهمه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.»
مادرپری ازسیمرغ رابرسفره می گذاردتابه یادمان بیاوردکه سفری هست وسیمرغی وکوه قافی وماهمه مرغانیم،درپی هدهد.باشدکه پست وبلنداین سفرراتاب بیاوریم که هرپرنده سزاوارسیمرغ است.مباداکه گنجشکی کنیم وزاغی وطاووسی که سیمرغ مارامی طلبد.
مادرم شاخه ای سرو برسفره می نشاندکه نشان سربلندی است ومی گوید:تعلق باراست،خموده وخمیده تان می کند.وبی تعلقی سرافرازی،وسروداین چنین است بی تعلق وسرافراز وآزاد.باشدکه درخاک جهان سروآزادی باشیم.سین هفتم هفت سین مان،سرمه ای است ازخاک وطن که مادر آن راتوتیای چشمش کرده است.مانیزآن رابرچشم می کشیم وازتوتیای این خاک است که بینامی شویم وچشم مان روشن.
*
مادرآب می آوردوآینه وقرآن،وسپندرادرآتشدان می ریزد وگرداگرد این سرزمین می چرخاند،سپندی برای رفع چشم آن که،شوروشادی وشکوه این سرزمین رانتوانددید.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

سلام

متاسفانه اواخرآبان ۸۵ وقتی قراربودمطلبی برای سالگردوبلاگ بگذارم تمام اطلاعات کامپیوترم وهارددیسک وهمه چیزهایی که جمع آوری کرده بودم همه آنها رادرحادثه ای به طورناخواسته ازبین رفت.مامطلبی برای بروزکردن سایت نداشتیم.کامپیوترم دوماه تمام دست این واون چرخیدولی هیچ اثری نداشت.روزاول بهمن وقتی خواستیم کارمان راشروع کنیم.مرگ یکی ازعزیزترین افرادفامیل مثل خواهربرام بودلیلا راازدست دادیم لیلا درجوانی خیلی زود...ازمیان مارفت اینقدربرام ناراحت کننده بودکه حوصله هیچ کاری رانداشتم .دقیقا هفت روزبعدیکشنبه هشتم محرم رضاپدرلیلا رامثل پدربرام می بودبه رحمت خدارفت.خیلی شوکه آوربودخیلی سخت بود.دوماه تمام عزاداری.درتمام این مدت یکبارنشدکه به اینترنت بروم اینقدرافسردگی وغم وناراحتی تمام ...چی بگم.

حالا بعدازچهلم این باراومدم .برایم باورنکردنی بوداین همه پیام واین همه ایمیل .به خداباورکنیدچهارماه نشدکه...

حالا اینها رامی نویسم ازگریه.. که هیچی ندارم.... هیچی همه چیزراازدست دادم.

خداراتوبه کرده بودم که دیگه وبم رابرای همیشه تعطیل کنم .توبه کردم وگفتم وبم رابه خودت سپردم.

نظرشماچیست؟آیااجازه می دهیدوبم راهمینجاتموم کنم وچیزی نگذارم؟آیاتوبه رابایدبشکنم؟لیلاشب عیدغدیروقتی بادوستش توخیابون راه می رفت ناگهان ایست قلبی گرفت وچهارده روزدربیمارستان بخش آی سی یو وسی سی یو بستری بود..روزاول محرم برای همیشه رفت..لیلا خیلی دلم تنگه خیلی.

هفت روزبعدپدرلیلاآقارضا وقتی درحسینیه نزدیک اذان ظهرقرآن می خواندبعداینکه ختم قرآن راتمام کرد.ناگهان انگارچیزی که ازدوردیده باشدسه بارگفت یاحسین... یاحسین... یاحسین....دستش راروی قلبش گذاشت وجان به جان آفرین تسلیم شد.مثل پدربرام بودی.کجایی آقارضاخدارحمتت کنه.دلم ازدردغم وگریه می پیچه.خیلی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش
خلقت زن
ماندن درعین عاشقی
زیباترین قلب
رنگهای تاریخ تولدشما
یادمان نرود
نیایش پروردگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان
دخترميخك
شكوفه هاي هلو
رشدتنهاهدف آفرینش
من دنبال یه دوست پسر میگردم
داستانهای کوتاه فارسی
فانوس(نازآفرین)
نرگسی
یکی ازرهگذران آسمان
سازمان نرهای جیگر
آوارآفتاب
کلاس فلسفه
گنجنامه
فروغ زندگی
عاشقی درپی معشوق
بهانه هایی برای بودن
ازصدای سخن عشق...
گلم....بمان!
آفتاب تنهایی
یادی ازآفتاب
نوای آسمانی
SmallKiss
عشق ماندگار
خیالات قشنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar