تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»

چگونه دیوانه شدم
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم، و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است.
آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم، لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی،
مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند
چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد:
ای مردم ! این مرد دیوانه است، سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و اين براي نخستین بار بود كه خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشيد ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم:
مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند، این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم يافتم
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند.
 می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد.
 
" جبران خلیل جبران  "

 

 

 

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

اگرگمان میکنیدکه فقط شمارنج می برید،یاعشق می ورزید،

یانومیدهستید،یامیترسید....ودرمجموع ،اگرمیپندارید تمامی

خوبی ها یا بدی های زندگی فقط برای شما رخ میدهند،حضرت

سلیمان رابه یادآورید:

نسلی می رودونسلی دیگرمی آید،امازمین تاابدپایدارمی ماند.

آفتاب طلوع میکندوغروب میکند،به مکان خود بازمیگردد وباز

زاده میشود....آن چه بوده است ،همان است که خواهدبود،وآن

چه شده است ،همان است که خواهدشد،وزیرآفتاب هیچ چیز

تازه نیست .

حضرت سلیمان سه هزارسال قبل چنین گفته است –امانه برای

آنکه احساس بی حاصلی یا تکرارکنیم .هدف اوآشکارکردن این

حقیقت برمااست که هرگزتنها نیستیم .اگرخداوندبرای نسل های

گذشته تدبیری اندیشیده که راه خودرا بیابند،برای هریک ازمانیز

چنین خواهدکرد.وسرانجام ،خداوندبا مشکلات ما میلیون ها تجربه

دارد.

 
ازکتاب  دومین مکتوب /پائولوکوئلیو


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

خانه ای مثل شعر...

 

همین که ساکم را برداشتم، که راه بیافتم منتظر یک اتفاق بودم. قرار بود به خانه خدا بروم. این جمله آنقدر بزرگ بود که توی دلم جا نمی شد و هر آن ممکن بود سر برود.

چقدر بین خانه ما و خانه خدا فاصله است. کاشکی خانه خدا به خانه ما نزدیک تر بود و یا نه! خانه ما به خانه خدا نزدیک تر بود.

آن وقت می توانستیم تمام آخر هفته ها را به خانه خدا برویم.

هیچ چیز این خانه شبیه هیچ خانه ای نیست. این خانه بیشتر از آنکه شبیه خانه باشد ، شبیه شعر است. شعری که به جای سرودنش باید گریه کرد.

همه چیز این خانه عجیب است، حتی مهمانهایش. مهمانهایش به جای آنکه بخندند ، گریه می کنند. به جای آنکه بشینند می چرخند و به جای هر حرفی فقط اسم صاحبخانه را صدا می کنند و همه به جای چشم روشنی دل هایشان را آورده اند.

خوش به حال این مهمان ها، چون بلدند چطوری با صاحبخانه صحبت کنند . من اما زبان خدا را بلد نیستم و دلم اصلا به درد چشم روشنی نمی خورد، چون بار ها از دستم افتاده و شکسته و اشک هایم، اشک های من کم است، کاشکی دریا را با خودم آورده بودم. شاید آن وقت می توانستم هر چقدر دلم می خواهد گریه کنم.

من به درد هیچ چیز نمی خورم، حتی به درد مهمانی رفتن. یک دل شکسته بدرد نخور، چند تا دعای تکراری،یک مشت اشک نریخته و سوغاتی هایی را که خریده ام توی ساک می گذارم و بر می گردم. خدایا مرا ببخش من مهمان خوبی نبودم.

به خانه خودمان که رسیدم ، کسی در خانه ما منتظرم بود. خانه ما یک شکل دیگر بود ، یک بوی دیگر می داد. بوی یک عالم اشک . بوی پیراهن سفید مهمان هایی که بلد بودند با خدا صحبت کنند.

فورا وضو گرفتم و نماز خواندم.توی حیاط  زیر ناودان. انگار زبان خدا را بلد شده بودم.

حالا خانه ما شبیه آن مکعب صمیمی است. با آن ناودان طلایی و با آن پرده های موقر. خانه ما ، خانه همسایه ما، خانه همه همسایه های همسایه های ما، حالا چقدر به هم شبیه اند.

راستی چقدر سخت است. حالا چطور می توانم دور تمام خانه های دنیا طواف کنم. توی همه حیاط ها نماز بخوانم . زیر همه ناودان ها..

کفشم را در می آورم حالا باید تا ته ته دنیا پیاده بروم. حالا همه خاک ها مقدس است همه خاک ها..

و او صاحبخانه است. صاحب همه خانه ها. و من و تو، مهمانیم. مهمان همه خانه ها..

آن اتفاق افتاد، آن اتفاق که آن همه منتظرش بودم. حالا خانه ما اصلا ازخانه خدا دور نیست. راستی من چقدر خوشبختم چون هر روز می توانم به دیدار خدا بروم.

" عرفان نظر آهاری "

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 تواضع مرد مقدس...

شيطاني به شيطان ديگر گفت:به آن مرد مقدس متواضع نگاه كن كه در جاده راه مي رود,در اين فكرم كه به سراغش بروم و روحش را در اختيار بگيرم.رفيقش گفت: به حرفت گوش نمي دهد او تنها به چيزهاي مقدس مي انديشد.
اما شيطان,به همان روش مشتاق و متعصب هميشگي اش ,خود را به شكل ملك مقرب، جبريل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد و به او گفت:آمده ام به تو كمك كنم .مرد مقدس گفت: بايد من را با شخص ديگري اشتباه گرفته باشي زيرا من در زندگي ام كاري نكرده ام كه سزاوار توجه يك فرشته باشم و مرد مقدس به راه خود ادامه داد,بدون اينكه هرگز بداند از چه چيزي گريخته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

جوانمردی...

جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين . خواهان كمك . با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن .
از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي خشكيده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سيراب شد.
…. جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد . اما به جاي آن كه شكوفه هاي مهر و عاطفه را تقديم منجي خويش كند. تيغ بر او كشيد و تا مي توانست از نامردي و قساوت دريغ نكرد.
آنگاه پيكر مجروح و زخم خورده او را در آن بيابان برهوت رها كرد سوار اسب او شد كه برود…
جوانمرد كه هنوز نيمه جاني در بدنش بود ، با اشاره او را صدا كرد و گفت :
ار كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو!
مردك از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد .
او پاسخ دادو گفت :
تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد . آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 


قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است


 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 
به مناسبت ماه بزرگداشت کورش


این ماه، ماه بزرگداشت کورش است. از این رو با خود اندیشیدیم دو گفتار از گفتارهای این بزرگ مرد را که از کتاب "سیروپدی" نوشته گزنفون برگرفته شده است،دراینجا بیاورم ، تا بدانیم ایرانیان پاک نهاد در گذشته چگونه انسانهایی بوده اند.
زمانیکه کورش بر لیدیه چیره شد به کزروس پادشاه آنجا گفت که من هرگز به سربازانم اجازه نمی دهم که در شهرهای کشور تو به غارت بپردازند. زیرا اگر چنین کنم بدترین آنها صاحب بهترین چیزها خواهند شد.

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزنفون عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

 
 
 
امید وارم روزی با حداقل 10 دقیقه مطالعه گذشته پر افتخار خود و آموزه های بزرگانمان مثل کورش که فخر بشریت هستند حداقل به اندازه 2500 سال پیش ایرانی بمانیم 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش