![]() |
![]() |
|
| «غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند» |
|
چگونه دیوانه شدم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
اگرگمان میکنیدکه فقط شمارنج می برید،یاعشق می ورزید، یانومیدهستید،یامیترسید....ودرمجموع ،اگرمیپندارید تمامی خوبی ها یا بدی های زندگی فقط برای شما رخ میدهند،حضرت سلیمان رابه یادآورید: نسلی می رودونسلی دیگرمی آید،امازمین تاابدپایدارمی ماند. آفتاب طلوع میکندوغروب میکند،به مکان خود بازمیگردد وباز زاده میشود....آن چه بوده است ،همان است که خواهدبود،وآن چه شده است ،همان است که خواهدشد،وزیرآفتاب هیچ چیز تازه نیست . حضرت سلیمان سه هزارسال قبل چنین گفته است –امانه برای آنکه احساس بی حاصلی یا تکرارکنیم .هدف اوآشکارکردن این حقیقت برمااست که هرگزتنها نیستیم .اگرخداوندبرای نسل های گذشته تدبیری اندیشیده که راه خودرا بیابند،برای هریک ازمانیز چنین خواهدکرد.وسرانجام ،خداوندبا مشکلات ما میلیون ها تجربه دارد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
خانه ای مثل شعر...
همین که ساکم را برداشتم، که راه بیافتم منتظر یک اتفاق بودم. قرار بود به خانه خدا بروم. این جمله آنقدر بزرگ بود که توی دلم جا نمی شد و هر آن ممکن بود سر برود. چقدر بین خانه ما و خانه خدا فاصله است. کاشکی خانه خدا به خانه ما نزدیک تر بود و یا نه! خانه ما به خانه خدا نزدیک تر بود. آن وقت می توانستیم تمام آخر هفته ها را به خانه خدا برویم. هیچ چیز این خانه شبیه هیچ خانه ای نیست. این خانه بیشتر از آنکه شبیه خانه باشد ، شبیه شعر است. شعری که به جای سرودنش باید گریه کرد. همه چیز این خانه عجیب است، حتی مهمانهایش. مهمانهایش به جای آنکه بخندند ، گریه می کنند. به جای آنکه بشینند می چرخند و به جای هر حرفی فقط اسم صاحبخانه را صدا می کنند و همه به جای چشم روشنی دل هایشان را آورده اند. خوش به حال این مهمان ها، چون بلدند چطوری با صاحبخانه صحبت کنند . من اما زبان خدا را بلد نیستم و دلم اصلا به درد چشم روشنی نمی خورد، چون بار ها از دستم افتاده و شکسته و اشک هایم، اشک های من کم است، کاشکی دریا را با خودم آورده بودم. شاید آن وقت می توانستم هر چقدر دلم می خواهد گریه کنم. من به درد هیچ چیز نمی خورم، حتی به درد مهمانی رفتن. یک دل شکسته بدرد نخور، چند تا دعای تکراری،یک مشت اشک نریخته و سوغاتی هایی را که خریده ام توی ساک می گذارم و بر می گردم. خدایا مرا ببخش من مهمان خوبی نبودم. به خانه خودمان که رسیدم ، کسی در خانه ما منتظرم بود. خانه ما یک شکل دیگر بود ، یک بوی دیگر می داد. بوی یک عالم اشک . بوی پیراهن سفید مهمان هایی که بلد بودند با خدا صحبت کنند. فورا وضو گرفتم و نماز خواندم.توی حیاط زیر ناودان. انگار زبان خدا را بلد شده بودم. حالا خانه ما شبیه آن مکعب صمیمی است. با آن ناودان طلایی و با آن پرده های موقر. خانه ما ، خانه همسایه ما، خانه همه همسایه های همسایه های ما، حالا چقدر به هم شبیه اند. راستی چقدر سخت است. حالا چطور می توانم دور تمام خانه های دنیا طواف کنم. توی همه حیاط ها نماز بخوانم . زیر همه ناودان ها.. کفشم را در می آورم حالا باید تا ته ته دنیا پیاده بروم. حالا همه خاک ها مقدس است همه خاک ها.. و او صاحبخانه است. صاحب همه خانه ها. و من و تو، مهمانیم. مهمان همه خانه ها.. آن اتفاق افتاد، آن اتفاق که آن همه منتظرش بودم. حالا خانه ما اصلا ازخانه خدا دور نیست. راستی من چقدر خوشبختم چون هر روز می توانم به دیدار خدا بروم. " عرفان نظر آهاری "
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
تواضع مرد مقدس... شيطاني به شيطان ديگر گفت:به آن مرد مقدس متواضع نگاه كن كه در جاده راه مي رود,در اين فكرم كه به سراغش بروم و روحش را در اختيار بگيرم.رفيقش گفت: به حرفت گوش نمي دهد او تنها به چيزهاي مقدس مي انديشد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
جوانمردی... جوانمردي از بياباني مي گذشت . ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين . خواهان كمك . با سرعت تمام به سوي او شتافت . غريبي بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سایه ها به من عشق ببخش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|