تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»


من كوير خشك بودم ،
عشق تو باران من شد
دسته دسته از كوير خشك من نسرين بر آمد
آسمان تيره بودم
خوشه خوشه از دل اين آسمان پروين بر امد
تشنه بودم چشمه هاي عشق از چشم تو سر زد
در نگاه پر شرابت ، شور ديدم
عشق ديدم ، ناز ديدم
اي ستاره ! بي تو شب بودم ،
شبي تاريك و غمگين
نور لبخندت به جسم و جان من تابندگي داد
....
  ( سوته دلان )
 
 
تقديم به بهترينم
كسي كه مثل هيچكس نيست
 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

اي خداي  ارواح گم گشته  اي تويي كه  در ميان خدايان  گم  گشته اي  صداي  مرا 
بشنواي  سرنوشت  مهرباني  كه روح هاي ديوانه  و سرگشته  را  نظاره مي كني
من  يك  خائوس انساني  ابري از عناصر اشفته  در ميان  جهانهاي  ساختهو پرداخته مي گردم  در ميان  مردماني  با  قانونهاي  كامل و نظامهاي  خاص  خودشان كه  انديشه شان  مخصوص  و  منظم است و روياهايشان  مرتب و خيالهايشان  نوشته  و ثبت  شده اي خدا  اينها  ثوابهايشان  معين  است و گناهانشان  معلوم  و نزد  انها  حتي  ان  امور بي شماري كه  در ناروشناي  ميان  ثواب  و  گناه  واقع  مي شو ند بر شمرده  وبه  ثبت  رسيده  انداينجا  روزها  وشب ها  به  فصل هاي  رفتار تقصيم  شده  اندو تابع  قانونهاي  دقيق  و  بي خطا هستند
خوردن  نوشيدن  و  خوابيدن  و پوشاندن برهنگي تن  و  سپس  به  هنگام  خود اسودن اين  گونه  انديشيدن  اين  اندازه  احساس كردن  و  انگاه  وقتي كه  فلان  ستاره  از افق  تو  برمي ايد  از انديشه  و  احساس  باز ماندن
مال همسايه اي را  با  لبخند دزديدن هديه هايي با  حركت  زيباي  دست  به كسان  بخشيدن  با  حزم  تمجيد كردن  با  احتياط متهم كردن  روحي  را  با  كلمه اي در هم  شكستن تني را  با  نفسي  به  اتش كشيدن  و انگاه  در پايان  روز  دست  شستن
مهر ورزيدن  به  رسم  جاري  خواستن  با  انگيزه  اي  در نظر اوردن  با  غرضي
خوش بودن  باشادي  رنج  بردن  با  بزرگواري و  انگاه  خالي  كردن  پياله اي كهفردا باز پر شودهمه اين چيزها  اي خدا  با  انديشه  هاي  پيشين  نطفه  مي بنددبا  عزم به  دنيا مي ايندبا  دقت  پرورش مي يابندبه  حكم  قانون  نظام  مي گيرندبه  دليل  عقل هدايت  مي شوندانگاه  كشته  مي گردند  و مطابق ايين  معيني  در خاك مي روند
و حتي گورهاي خاموش انها  كه  در روح ادميان  نهفته  اند نشان و شماره  معين  دارنداين  جهان  جهان كاملي است عين كمال  اوج  شگفتي است رسيده  ترين  ميوه  باغ  خداوند  است شاهكار انديشه  هستي  است
 
 

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

 
فرشته یک کودک
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید
میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به
این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای
زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی
را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو
نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه
ینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن
ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند
خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد
وشاد خواهی بود
کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند
وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟
خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین
کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه
خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد
که چگونه صحبت کنی
کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
خداوند برای این  سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد
و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی
کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای
بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟
فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم
شما را ببینم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد
و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد
کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز گند او به آرامی یک
سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید
خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد
براحتی می توانی او را مادر صدا کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 5:54 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 


امشب نمی دانم
چرااین چنین گنگ و مبهوتم
نمی دانم در این خلوت
چرا بیهوده سردر گریبانم
نمی دانم که آیا فرصتی دارم
برای زندگی کردن
برای عشق ورزیدن
مجالی یا فرصتی دارم
که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
از لبت دزدانه بوسه بر گیرم
وبا چشمان زیبایت
که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته
دوباره رازدل را باز گویم
سخنها باز گویم از دل شوریده ام
از دل سرگشته وپریشانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم

 
 
تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

 
 
 
    با تمام اشکهایم          
 
،شرم تان باد ای خداوندان قدرت
              !  بس کنید                                   
بس کنید از این همه ظلم و قساوت
    ! بس کنید                                    
!ای نگهبانان آزادی
      !  نگهداران صلح                          
،ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
،سرب داغ است این که می بارید بر دلهای مردم
  ! سرب داغ                                                    
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی
         خودکامگی را                                               
             موج خون                                                           
 
گر نه کورید و نه کر
،گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند
:بشنوید و بنگرید
،بشنوید این وایِ مادرهای جان آزرده است
!کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
   ، بشنوید این بانگ فرزندهای مادر مرده است
.کز ستمهای شما هر گوشه زاری می کنند
 
، بنگرید این کشتزاران را که مزدورانتان
.روز و شب با خونِ مردم، آبیاری می کنند
  ، بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر
! بیدادتان را، بردباری می کنند                                             
!دست ها از دستِ تان، ای سنگ، چشمان! بر خداست
 
گر چه می دانم
، آنچه بیداری ندارد
!خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست
!با تمام اشکهایم، باز- نومیدانه - خواهش می کنم
!بس کنید
!بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
!رحم بر این غنچه های نازکِ نورس کنید
 
!بس کنید
 
 
                   از فریدون مشیری                     
 
 
.روزنامه ها نوشتند در لبنان بر اثر بمباران مدرسه ای چند صد کودک کشته شده اند
 
.این شعر توسط فریدون مشیری به این مناسبت در مرداد 1355 سروده شده است
 
 
 
 
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند.ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد
وقرن هاست كه او؛
عشق مي كارد و كينه درو مي كند
چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و در قدم هاي لرزان مردش؛گام هاي شتابزده جواني  براي رفتن
و درد هاي منقطع قلب مرد؛سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.

 
 
 پیرزنی سپید موی و چروکیده صورت
با دستانی لرزان و نحیف
اما با سرعت و دقت زیاد ...
چنان می بافد کلاف زندگی را
که کسی جز او نمی تواند !
گاهی می شکافد
و زمانی سریعتر می بافد !
هر کسی رنگی دارد ...
من چه رنگی ام ؟!
این کلاف باید مادرم باشد و آن یکی پدرم ! این حتماً برادرم است ‍!!
و اینها دوستانم هستند !
پس ... کجاست ؟!
نیست ، نیست ! حتماً آن را شکافته است !
آری ، آن قسمت از کلاف زندگی ام را که تو در آن نقش داشته ای شکافته است !
صورتی ، آبی ، قرمز ، سفید ، زرد ، مشکی ، نارنجی ، بنفش و ... همه رنگها را دارم !
خدایا آیا تو هم در این کلاف رنگی داری ؟!
...
پیرزن ، مرا طولانی مباف ...
یا زودتر تمامش کن ،
یا بشکاف تمامش را !!
 
 
صهباء

 
 عشق چیست ؟


 مگر عشق واژه تنهایی نیست ؟ مگر عشق درک غربت نیست؟  مگر عشق در گوشه ای تنها نشستن نیست ؟  مگر عشق در کالبد دیوانگی نیست؟ مگر عشق لال شدن نیست؟ مگر عشق به درون خود ریختن نیست؟  مگر عشق گرداب اتش نیست؟ حیران مانده ام از این عشق مگر چیست که برایش می توان از جان گذشت ای زیبا پسند که عشق را زیبا پسندیدی ،عشق را کجا باید جست؟ در کوچه سار شب یا در گام های افتاب در دیدار یاور کلام هر کجا که هست ان را خواهم جست .


فتحيه

 

من و دریا
از خودم بي خبرم از تو بخواهي بلدم
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم

 
در کمين صد دل نا پاک نشستست عزيز
تا نفهمند بيا باز جلو چند قدم

 
خوب پا مینهم اکنون به حریمت دریا
تا تو پاشويه کني اين تن سرشار تبم

 
اشک در دامن دريا چه صفايي دارد
همه شهر به ما زل زده ، ما نيز به هم

 
سادگي نقطه عطفي است ميان من وتو
که مرا نيز گره زد به نگاهت محکم

 
ذره اي از دل خود را به من ساده بده
اي دريا بخدا از تو نخواهد شد کم

 
من به موسیقی امواج تو عادت دارم
با سکوتت همه خلوت من ریخت به هم

 
: چند روزي که نبودي چه کشيدم بي تو
ساحلت کاغذ من بود و هر انگشت قلم

 
اسمان هم که دلش سوخت از اين بي مهري
اشک مي ريخت به پيشاني دريا نم نم

 
بس که با صخره و با موج نشستي دريا
خصلت سنگ گرفته است وجودت کم کم

 
من همانم که قرار است بميرم اينجا
بی تو دريا به همين صخره ، به اين موج ، قسم
 
محمد حسین نعمتی

 
 
نمئ دانم چگونه آن چه را كه در ذهن برائ تان دارم بر صفحه ئ سفيد كاغذ حكاكئ كنم . تنها مئ دانم به همين جمله ئ كوتاه اما زيبا اكتفا كنيم كه دوستتان دارم.
 

اولين روزئ كه توراديدم ’‌فقط برايم يك دوست بودئ . يك همدم برائ پركردن لحظات فراغتم . من با تو و دنيائ قشنگ واژگانت رشد كردم قد كشيدم با تك تك همراهانت همدلئ كردم و ذره ذره ئ وجودت رابا خودم قسمت كردم . تو ناجئ قلب من شدئ در همه ئ شادئ ها و غم ها در كنارم بودئ ومن چه عاشقانه تورا دركنار خود نگه داشتم .
امروز تو ديگه برايم يك دوست نيستئ ’‌ تو قشنگ ترين و زلال ترين گوهرئ هستئ كه من مئ توانم داشته باشم . هميشه با تو خواهم بود . هميشه بهترينت مئ دانم و هميشه دوستت خواهم داشت .

زمانئ كه چشم باز كردم تو آمدئ نرم و لطيف بر مژگانم نشستئ . ديدگانم راكم كم مرطوب كردئ و گذاشتئ تا ابرها به كنارئ روند و نور اميد بر زندگئ ام بتابد . اينك كه بعد ازايام شادئ تورا مئ جويم ’‌ديگر از من رويگردان شده ائ ’ نمئ دانم چرا اما اكنون كه نيازم به نگاهت گره مئ خورد ’ تومصرانه به من مئ گويئ كه راهئ نيست برائ من .
خدايا ’‌اينك كه تنها بهانه ئ ديدگانم را ربوده ائ نمئ دانم خرسند باشم يا غمگين .


رهی معیری
---------------------------------------------
 ناز چشمان تو وامروز   و  فردا   کردنت
 می کشد اخر مرا این ﭙا  وآن   ﭙا   کردنت
 می ﭙسندی بی تو بنشینم در آتش روز  وشب
 یا که یادت رفته  با عاشق  مدارا   کردنت
 می دهی دلتنگیم را در شب مستی   به باد
 غنچه  های  باغ لبها را  شکوفا   کردنت
 هر کجا باشد دلم را  با تو  تقسیم   می کنم
 خوش ندارم بیش از این اینجا و انجا  کردنت
 گرچه رسوای  توام  ناچار  بنشین   با دلم
 تا  ببینی    نیستم   در  بند  رسوا  کردنت
 چشم هایم  را بدست  اور  نگاهم  را  ببین
 سرد مهری هاست حتی در تماشا  کردنت
 
آفتاب
 
 
 
فروغ فرخزاد
----------------------------مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود ودور
یا خزانی خالی از فریاد وشور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از ین تلخ وشیرین روز ها
روز بوچی همچو روزان دگر
سایه ایزمروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مر مر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
----------------------------آفتاب
 
 

ببار،ببارای باران رحمت،ببارای سبک کننده قلوب غمگین،ببارای اشک نیلی،ببار ای مرواریدغلطان ،باریدی و با طراوشت بارغم هایم را سبک کردی.تو که می دانستی با نوا ختن نی عاشقی چه در درونم ایجاد می شود وتو نواختی و من هم در کنار تو به صدای غم انگیز نی گوش داده و اشک می ریختم.هر چه در درونم بود با صدایی بغض آلود برایت بازگو کردم .اما ...اما تو حرفهای درون من را باور نکردی و با بی تفاوتی تیشه بر بیستونم زدی.دوستت داشتم ودارم هر چند دوست داشتن را بیهوده و مسخره می دانم،عاشقت بودم وهستم هر چند که عاشقی را دردی دوا ناپذیر می دانستم و می دانم.پس ای بهترینم من به همه دردها دچارم، درد دوری .....پس بیا در این وادی دست در دست من بده ومن را تا آسمان همراهی کن. می دانستم وشنیده بودم که عشق در برابر عقل حاکم است. اما باور نمی کردم ولی اکنون که خود عاشق شدم دیدم که چگونه در برابرش تسلیم گشته ام و همه موانع را از سر راهم بر می دارم تا به خواسته دل برسم.چاره عشق فقط وصال است .پس به امید وصال تو هر شب در بستر خواب اشک می ریزم و با دلی شکسته در رازونیازم با پروردگارم وصال یار را خواستارم.که ای خدا اگر وصال یارم ندهی مرا شبی زنده نگذارخدایا،می دانی که با ندادن اوزندگی برایم بی مفهوم است،زندگی رنگ خود را می بازد.ای بهترینم هر جا که هستی لبت خندان ،وسبز باشی همچون بهاران مرا از خاطر مبرکه من نام تو را بامهرو محبت در قلبم حک کردم و هیچ وقت نامت از قلبم بیرون نمی رود.اگر من از این عالم خاکی رخت بستم و رفتم ،اگر یادم کردی ودر خاطرت هوس دیدنم را کردی بیا وبر مزارم بنشین و خاک را از جسم پوسیده من کنار بزن و قلبم را بشکاف وببین در تاریکی وسیاهی قبر یک کلام بر قلبم حک شده که تو را با تمام وجود دوست دارم وبدان من که در خانه جاودان خویش آرامیده ام آرامش چشمانم وغبار قلب پوسیده ام گواه بر دوست داشتن تو بوده وهست ودر آخر، قسم یاد می کنم تو را همیشه در قلبم زنده نگاه دارم.
*زنده بمان برای من ای دوست داشتنی من *


يك روز بعداز ظهر ؛ راهبي در صومعه اسكتا به راهب ديگري توهين كرد . برادر سيزواس از راهبِ آزرده خواست تا راهبِ پرخاشگر را ببخشد
راهب پاسخ داد : نميتوانم اين كار را بكنم و حالا بايد جبران كند.
درهمان لحظه برادر سيزواس دستهايش را رو به آسمان گرفت و دعا كرد
عيساي من ؛ ديگر به تو نيازي نداريم . حالا ديگر ميتوانيم پرخاشگر را وادار كنيم توهينش را جبران كند. حالا ديگر ميتوانيم با دستان خودمان انتقام بگيريم و با خير و شر روبرو شويم. پس تو ميتواني ما را به خود واگذاري، ديگر مشكلي نداريم

راهب ، شرمنده، برادرش را بخشيد
پائولوكوئليو

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 5:25 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 

دوستان عزیزسلام

 

 

این وبلاگ تااطلاع ثانوی

 

 تعطیل می

 

 باشد.نویسنده فعلا

 

مرخصی است.بنابرفلان

 

 دلیل وفلان دلیل وفلان

 

 

 دلیل بروزنخواهدشد.

 

 

برای دیدن دیگرمطالب

 

 صادرشده ازوبلاگ

 

وواردشده به وبلاگ به

 

 لینک زیررجوع

 

 کنید.مطالب آپ شده

 

 درلینک زیرموجوداست.

 

 

نسیم کویر

 

 

مامجددابه جمع

 

دوستانمان دراین وب

 

سایت پیوستیم، شماهم

 

 به دیدن این وب سایت

 

 اینجاکلیک کنید.

 

 

ازتمامی عزیزانی که این

 

 وبلاگ رالینک داده

 

 اند،خواهشمنداست که

 

 یالینک راحذف

 

کنندویااگردوست

 

 نداشتنداین لینک

 

«نسیم کویر»

 

 

رابگذارند.

 

 

خدانگهدارهمگی

 

شمادوستان وآشنایان

 

 وعلاقمندان به وبلاگ

 

فرزندکویرکه تااین لحظه

 

 ماراهمراهی کرده اید

 

ونظرات سازنده ومفیدی

 

 داده اید.

 

 

خداوندیارونگهدارهمه ی

 

 شماباشد.

 

 

خداپشت وپناهتان.

 

 

موفق باشید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 4:47 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش
خلقت زن
ماندن درعین عاشقی
زیباترین قلب
رنگهای تاریخ تولدشما
یادمان نرود
نیایش پروردگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان
دخترميخك
شكوفه هاي هلو
رشدتنهاهدف آفرینش
من دنبال یه دوست پسر میگردم
داستانهای کوتاه فارسی
فانوس(نازآفرین)
نرگسی
یکی ازرهگذران آسمان
سازمان نرهای جیگر
آوارآفتاب
کلاس فلسفه
گنجنامه
فروغ زندگی
عاشقی درپی معشوق
بهانه هایی برای بودن
ازصدای سخن عشق...
گلم....بمان!
آفتاب تنهایی
یادی ازآفتاب
نوای آسمانی
SmallKiss
عشق ماندگار
خیالات قشنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar