![]() |
![]() |
|
| «غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند» |
|
الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
می خواهم به زودی ببینمت
من و هـمسرم در اتاقهاي جداگانهاي ميخوابيم، شام را جدا ميخوريم، به تعطيلات جداگانه ميـرويم و خلاصه هر كاري كه از دستمان برميآيد انجام ميدهيم تا از هم جدا نشويم. رادني دينجرفيلد
اي بـرادر عاشقـي را درد بايـد، درد كو؟! صابري و صادقـي را مرد بايـد، مرد كو؟! چند ازين فكر فسـرده؟ چند ازين فكر زَمِن؟ نعـرههاي آتشيـن و چهرههـاي زرد كو؟! كيميا و زر نـميجوييم، مسِ قابل كجاست؟ گرمرو را خود كه يابد! نيمگرمي سرد كو؟!
عشق مدار کسی است که از آینده نمی ترسد. کسی که از پیامد ها و نتایج واهمه ندارد.او در اینجا و حالا زندگی می کند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
سلام دوستان عزیز.ببخشیدکه نتونستم به موقع آپ کنم.چندروزی مسافرت بودم.مطالبی که دراین وبلاگ می خوانیدبرگرفته ازایمیلهای ارسالی ازطرف گروههاست.به امیداینکه صاحبان این مطالب بابت این کپی!!!!!!!!! منوبه برزگی خودشون ببخشند. سلامي به گرمي عشق ، به زيبايي گلهاي بهاري و به كوبندگي تپش قلب و گرمي اشك، سلامي به سوزناكي غم ، سلامي چون اشك ، اشكي چون شمع ، شمعي چون نور و نوري چون تو و سلامي به وسعت اقيانوس هاي بيكران كه از اعماق قلبم سرچشمه مي گيرد و از راههاي پرپيچ و خم به سوي شما پرواز مي كند. كلاهم را از راه دور برايتان پست مي كنم. اگر نوشته هايم را روي درد تنهايي تان بگذاريد تحريرهاي نازك قلبم را خواهي شنيد. دردي كه سالهاست بر قفسه سينه نقش بسته است، .............دردي از تنهايي............................ ...............دردي از بي كسي.......................... ....................و دردي از دل شكستگي
![]() امام رفت و آرمانهايش .... يكي از برنامه هاي تلويزيون را ميديم يكي از محافظين امام صحبت ميكرد خاطره اي را تعريف كرد واقعا زيبا بود خاطره مربوط به يك گروه از دختران نابينا بود كه براي ديدن حضرت امام به جماران رفته بودند او ميگفت ؛ وقتي ديدم چند دختر نابينا در ميان جمعيت و در گرماي زياد فشار زيادي را تحمل ميكنند با خود گفتم بايد كاري بكنم نزديك رفتم و به آنها گفتم كه شما به كوچه پشتي برويد تا من با امام هماهنگ كنم تا شما را ببينند ، آنها رفتند ولي من تازه يادم آمد كه وقت نماز است و امام هنگام نماز هيچ كاري نمي كنند ولي هوا هم خيلي گرم بود و آن دختران هم به عشق امام در آن گرما ايستاده بودند با خود گفتم چه كار كنم اگر به امام نگويم جواب اين دختران را چه بدهم كه در اين آفتاب سوزان صبر كرده اند واين را هم مي دانستم كه امام هم هنگام نماز كسي را ملاقات نمي كنند و نمي توانستم اين درخواست را هم از امام بكنم و لي خوب بالاخره خودم را راضي كردم پيش امام رفتم . ايشان مشغول آماده كردن سجاده شان بودند من داستان را براي ايشان تعريف كردم در كمال تعجب ديدم كه ايشان سجاده شان را جمع كردند و به من فرمودند كه آنها را از در پشت جماران به داخل بياورم تا با او ملاقات كنند اولين باري بود كه ميديدم امام به خاطر ديدن كسي نمازشان را عقب مي اندازند در حين بازديد امام يك حوله دور دستشان پيچيده بودند و آن دختران دست امام را از روي آن حوله لمس مي كردند .
يكي از اين دختران كه تقريبا 9 سال داشت بعد از اين كه دست امام را لمس كرد هنگام رفتن سرش با يكي از نرده ها برخورد كرد و اينجا بود كه من براي اولين بار اشك امام را ديدم ، مردي كه آمريكا ، شوروي و حتي كل دنيا نتوانسته بودند خم به ابرويش بياورند اكنون بخاطر آن دختر اشك مي ريخت .
آري او خميني بود ، او امام بود ، او سازنده انقلابي بود كه اكنون بيست و پنج سال از عمر آن مي گذرد اما حالا چه ،شماي كه هركدام يك صندلي براي خود گرفته ايد آيا مي دانيد آرمان امام چه بود مطمئنا اين نبود كه شما اكنون داريد وقتي توانيابي پيشتان مي آيد به او مي گويد ما براي شما كاري نداريم يا اگر خيلي خوب باشيد نامه اي به دست او مي دهيد تا وام دريافت كند كه آن هم بعد از گذشت چند تا از خانها كه روي خانهاي شاهنامه را هم سفيد كرده و به جاي هفت خان هفتاد خان دارد بالاخره پشيمان ميشود ، و از سر شما نيز باز ميشود آري بدانيد خميني نمازش را كه مهمترين چيز زندگيش بود براي اين توانيابان به تاخير مي انداخت ولي شما چه ، حتي حاظر نيستيد يكي از اين جلسه هاي هميشگيتان را به تاخير بيندازيد.
آري جلسات خميني در جماران بود و روي ميزش آب بود ولي جلسات شما در سعد آباد است و ... آري اين فرق شما و اوست .
آقاي مدير چندين سال به عقب برگرديد اگر به قول خودتان پيرو علي و پيرو خميني هستيد پس اين جشنهاي ميليوني براي چيست با پول كيست ، اگر نمي دانيد بدانيد كه يك توانياب براي گرفتن وامي معادل يك بيستم هزينه يكي از اين جشنها بايد هفتاد خان را پشت سر بگذارد بيست جوان مي توانند با هزينه يكي از جشنهاي شما سروسامان بگيرند كمي فكر كنيد آيا واقعا اگر امام بود وضعيت توانيابان و اجتماع ، به قول خودمان شيعه اين چنين بود !؟
چيزي را بايد ميگفتم كه مسير نوشته ام ناگاه از دستم خارج شد ميخواهم بگويم كه آقايان يك جشن كمتر تا حدود بيست توانياب از آموزشهاي فني و حرفه اي رايگان استفاده كنند .
در پايان فقط يك جمله ميگويم :
يا كار كنيد ، يا بگذاريد و برويد تا ديگران كه ميتوانند كار كنند .
مصرف دارو همیشه لازم نیست ، اما ایمان به موثر بودن معالجه همیشه لازم است . " نرمان کازنیز" به نام دادار دارآفرين دوست عزيز اي آنكه باران وجودم از ابر عشقت و رودخروشان محبتم از برف كوهها محبتت سرچشمه مي گيرد: · وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود . جكسون براون · اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد . گوته · آنكسي كه از رنج زندگي بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود . چيني · وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در كنار تنور ايستاده است كريستيان بوبن · اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم . شكسپير · استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي . گوته · بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي . فوخ · بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا . لومباردي · اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند. سقراط · عادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند . شكسپير · از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او .............. گوته · ماهي و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو مي گيرند . ( البته از ديد اسپانيولي ها ) · در روز عشاق براي دوستت كارتي بفرست و روي آن بنويس : « از طرف كسيكه فكر ميكند تو بي نظيري براون · عشق ما را ميكشد تا دوباره حياتمان ببخشد . بوبن · مردان آفريننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان . رومن رولان · جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست . مارک تواين · آزادی متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است . اسپنسر · هر کس مرتکب اشتباهی شده ، اکتشافی هم نکرده است . گاليله · با ديگران آنگونه رفتار کن که ميخواهی با تو رفتار شود . براون · نياسائيد ، زندگی در گذر است . برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد . گوته · عشق ما را می کشد تا دوباره حياتمان بخشد . شكسپير · لبخند، حتی زمانيکه بر لبان يک مرده می نشيند ، بازهم زيباست . کريستيان بوبن · نامه ، خاص ترين ياد بودی است که شخص از خود بجا می گذارد . ناشناس · نيکی و سود خويش را در زيان ديگران مخواه . زرتشت · من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم . کترينگ · برای آنکه عمر طولانی باشد ، بايد آهسته زندگی کنيم . سيسرون · به گونه ای زندگی کنيد که وقتی فرزندانتان به ياد عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، شما در نظرشان تداعی شويد . جکسون براون · هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند . گوته · تواضع بيجا آخرين حد تکبر است . لابروير · هيچکس بدبخت تراز کسی نيست که هميشه خوشبخت است . هلندی · آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولی و پيش و پا افتاده اند . گوته · در دعوا اولين مشت را بزن و محکم هم بزن . جکسون براون · فقط به ندای کودک درون خويش گوش بسپار نه هيچ ...... کريستيان بوبن · سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست . رنان · با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی . ژرژهربرت · با تقوی و خوبی ميتوان سعادت آفريد . زنون · برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد . پلوتارک · هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده . براون · اميد با مرگ هم به گور نمی رود . شيلر · مرور زمان به خودی خود بسياری از نگرانی ها را از بين می برد . ديل کارنگی · هر چه نور بيشتر باشد ، سايه عميق تر است . گوته · همه زيبايی های بی پيرايه ازعشق سرچشمه می گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه می گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟ زيبايی زاده ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها . توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پيرايه است . توجه ای زنده به همه ی زندگی ها . بوبن هی نشین غصه نخور, رفته که رفته
اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته هی نشین چشم به راه رفته که رفته اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته بی خیالش مگه تو چند سال جوونی بی خیالش مگه تو چند سال می مونی بی خیالش اینا رسم روزگاره همه شون کار خداست حکمتی داره یاد حرفای قشنگش میدونم مثل یه داغ اون دلت خیلی گرفته, شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته, دیگه اون دوست نداره دیگه دست بردار عزیزم, برو سوی عشق تازه هیچ کسی نمی دونه توی دلت چی میگذره حرفات اندازه کوه ,پر غروری ,خیلی ساده اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه (( از نصایح لقمان حکیم به فرزندش )) ای فرزند از چهار هزار حدیث چهارصد نکته ، و از چهارصد نکته هشت مورد را فراگرفته ام که به این شرح است : دو چیز را هرگز فراموش نکن : 1-خدا 2- مرگ دوچیز را زود فراموش کن : 1-بدی دیگران در حق خودت 2- خوبی خودت در حق دیگران چهار چیز را بیش از پیش نگه دار : 1- شکمت را سر سفره مردم 2- زبانت را در جمع 3- چشمت را در خانه دوستان 4- دلت را در سر نماز زندگي چون کودکي تنهاست: ساده وغمناک!، اشک سردي همچون مرواريد ميدود در جام چشمانش، ميچکد بر خاک، سادگی در چهره اش پيداست! گاه يک لبخند ميدمد در اسمان گونه هايش گرم، مي شکوفد در بنا گوشش غنچه آزرم. گاه ابر تيره اندوه بر جبينش ميگشد دامن سر فرو مي اورد نا شاد، چون نهاهی نرمو نازک تن در گذار باد زندگی زيباست: ساده و مغموم، چون غزالي در کنار چشمه اي،در خلوت جنگل مانده از ديدار جفت گمشده محروم ديده اش از انتظاري جاودان لبريز در بهاري سرد مرغ زيبايي نشسته شادمان بر شاخه اندوه سادگي افتاده همچون شبنمي از ديده مهتاب در سکون حيرتي خاموش بر عقيق بوته اعجاب زندگي چون کودکي تنهاست: ساده وغمناک، زندگي زيباست زندگي همچون پيازي است که هر لايه ان را ورق زدم مرا به گريه انداخت
در زماني که وفا قصه برف زمستان است و صداقت گل نايابي دورپاک شقايقها عابر بي عاطفه غم عشق جاري است به چه کسي بايدگفت با توانسانم با تو زنده ام با تو هستم وخوشبخت ترين هرگز فراموشم نكن ...بيادم باش بيادتم چشمم در انتظار تو تار شد نيامدي سالي گذشت باز بهار شد نيامدي بعدازتوسال هاست هنوزهم نشسته ام داغت به دل هزار هزار شد نيامدي اي کاش مردم مثل شب يلدا تا صبح بيدار مي ماندند اي کاش مردم مثل شب کريسمس تا صبح بيدار مي ماندند اي کاش مردم مثل شب تحويل سال تا صبح بيدار مي ما ندند و و اي کاش مردم هميشه شب تا صبح بيدار مي ما ندند و براي يکديگر از زندگي / اميد / عشق/ و اينده صحبت ميکر دند اگر روزگارمان و روزهايمان سياه است اي کاش هيچ وقت صبح نمي شد فرقي نمي كند گودال آب كوچكي باشي يا درياي بيكران... زلال كه باشي، آسمان در توست " تا بدان رسيد دانش من, تا همي که بدانم نا دانم" (( حکيم ابو علي سينا )) تازگی هابا کتابی به نام آرام تر از خواب درختان آشنا شدم گفتم بد نیست مطالبش رو بدم دوستان هم بهره ببرن این کتاب مجموعه ای است از نثر ادبی نوشته ی محمد رضا مهدیزاده سردبیر مجله ی روزهای زندگی تو همه را دوست داری دوست دارم هر روز پنج بار پنجره ی روحم را به سوی تو باز کنم و عاشقانه با تو حرف بزنم. دوست دارم هر وقت دفتر شعرممه آلود می شود و تن حرفهایم درد می گیرد،آنها را به ملاقات تو بفرستم. دوست دارم وقتی با تو گفتگو می کنم ،هیچ کبوتری میان حرفم نپرد و آنقدر محو زیبایی تو باشم که حتی اگر زمین از سقف هستی فرو بیفتد،پلک بر هم نزنم. علفها و زنجره ها به من گفته اند تو دروازه ی مهربانی ات را را به روی گناهکارترین صداها نیز نمی بندی. تو همه را دوست داری. مردابی کهنه می گفت اگر خدا مرا دوست ندارد،پس چرا مدام نیلوفران را به سوی من می فرستد؟ دوست دارم همیشه در من جاری باشی و سلولهایم در نام تو زندگی کنند . مهربانا چه کنم با این گناهانی که مرا از تو دور کرده اند؟دیر سالی ست که در قفس نفس زندانی ام و هیچ پرنده ای به من جرعه ای پرواز نمی نوشاند. آفریدگارا!از آینه ها بخواه غبار گناه را از چهره من بر گیرند و به فرشته ها بگو با من آشتی کنند. دوست دارم دستان گناهکارم را به سوی تو دراز کنم و یقین دارم دستهایم را به گرمی خواهی فشرد .قناریها و شب بوها به من گفته اند تو همه را دوست داری... ![]() بیش از این باده به پیمانه مریز آبروی من دیوانه مریز مرغ نالانبه چه کارت آید دام بردارو دگر دانه مریز من صراحی نیم ای ساقی عشق خون منبر در میخانه مریز آتش حسرت از آن برق نگاه بر در محرم و بیگانه مریز شعر از معینی کرمانشاهی بپیچ ای تازیانه ! خرد کن، بشکن ستون استخوانم را! به تاریکی تبه کن سایه ی ظلمت، بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت، فروغ شب فروز دیدگانم را! لگدمال ستم کن، خوار کن، نابود کن. در تیره چال مرگ دهشتزا! امید ناله سوز نغمه خوانم را! به تیر آشیان سوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم پریشان کن، بسوزان، در به در کن آشیانم را! به خون آغشته کن، سر گشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا ستمکش روح آسیمه، سر افسرده جانم را! به دریای فلاکت غرق کن، آواره کن، دیوانه ی وحشی! ز ساحل دور و سر گردان و تنها! کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوت های بنیان کن، که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را... طنین افکن سرود فتح بی چون و چرای کار را ، سر می دهم پیکیر و بی پروا ! ودر فردای انسانی ... بر اوج قدرت انسان زحمتکش به دست پینه بسته ، می فرازم پرچم پر افتخار آرمانم را! در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود. كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما ... بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود. بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود. 40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد. آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است. او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم." داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟" همگي ما به فاني بودن جسم و باقي بودن روح معترف هستيم اما اين موضوع ساده هنوز براي خيلي از ماها جا نيفتاده در غير اين صورت نگاهمان به آدميان چنان تغيير مي كرد كه ديگر هيچ فرقي بين زن و مرد، بزرگ و كوچك، زشت و زيبا قايل نمي شديم. در زيرمكالمه اي بين سقراط و آلكيبياد براي اثبات فرق ميان جسم و روح آمده كه به تغيير ديدگاه ما بسيار كمك ميكند.(متن بر گرفته از كتاب رهبر نژاد نو نوشته مرحوم فقيد حسين كاظم زاده ايرانشهر است)
سقراط: آيا شناختن خويش چيز آسان است و آيا آن كسي كه در بالاي معبد دلف نوشته بود " خودت را بشناس" آدم ناداني بوده و يا اينكه بر عكس، اين چيز بسيار سخت و غير معمول است؟ آلكيبياد: من غالبا خيال ميكردم كه اين چيز بسيار عمومي است و گاهي هم تصور مي كردم كه كار بسيار سختي است. سقراط: پس به حرف هاي من خوب گوش كن. تو را به ژوپيتر سوگند مي دهم. آيا در اين وقت با كه صحبت مي كني، با من يا با ديگري؟ البته با تو- و آيا من هم با تو صحبت مي كنم؟- بلي- آيا سقراط حرف مي زند؟- بلي- آيا آلكيبياد است كه گوش مي دهد؟- بلي اين طور است- آيا سقراط با الفاظ حرف مي زند؟- بلي و چه نتيجه اي مي خواهي بگيري؟- آيا حرف زدن و استعمال كلما ت يكي است؟- البته- آيا آن كس كه چيزي را استعمال مي كند و آن چيز كه استعمال شده دو چيز جداگانه نيست؟- مقصود توچيست؟- مثلاْ يك كفش دوز كه درفش و آلات ديگر به كار مي برد خودش غير از اين آلات است يا نه؟- البته اين طور است- همان طور مردي كه مثلاْ عود مي زند آيا خودش غير از عود نيست؟- كسي در آن شبهه ندارد- اين همان است كه من الان از تو پرسيدم كه آيا آن كسي كه چيزي را استعمال مي كند در نظر تو غير از آن چيز است يا نه؟ البته غير از آن است-آيا كفشدوزغير از آلات با دست خود هم كار نمي كند؟- بلي- پس دست هايش را هم به كار مي برد و آيا چشم هايش را هم به كار نمي برد؟- بلي- پس با هم اتفاق كرديم كه كسي كه چيزي را استعمال مي كندخودش غير از آن چيز است- بلي چنين است- آيا انسان تمام بدن خود را به كار نمي برد؟- بلي- پس انسان خودش چيست؟- نمي دانم- ولي اين را مي داني كه انسان آن چيزي است كه بدن را به كار مي برد و در اين صورت آيا غير از روح چيزي است كه بدن را به كار مي برد؟- نه چيز ديگري نيست- پس اين روح نيست كه امر و نهي ميكند؟ بلي قطعا اوست.... تقدیم به کسی که خدای من بود ولی هیچ قدرتی نداشت و برای من باز هم سکوت سکوتی کشنده تر از ............ بقول سیاوش من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر طوفانی............................... خنجر برام بیارید من از تبار دردم عمریه بی طلوعم مثله غروبی سردم آیینه دار غربت با ادمها غریبه حوای چشمهای من در حسرت یه سیبه تاریکه سرنوشتم فانوس من شکسته عمریه بغضی سنگین راه گلمو بسته از شب به شب رسیدم از کوچه ها به بن بست ای ادمهای سرخوش جایی برای من هست؟ شب گرد قصه ی عشق تنها .و بی پناهم اشکم رو گونه ها ت بود من سردی یه آهم مشکل ما این بود که کار را زور دانستیم و ظلم را حق پنداشتیم!..
مشکل ما این بود که کسی زبان خشکمان را از تشنگی سیراب کرد و مااز او نان هم خواستیم!.. مشکل ما این بود که هنوز خودمان را نشناخته دست به کشف موجودات اطرافمان زدیم !.. مشکل ما این بود که برای شناخت آسمانها در زمین تحقیق می کردیم!.. مشکل ما این بود که هم مست بودیم و هم عاشق..می را خوردیم و ساغر عشق را شکستیم!.. مشکل ما این بود که عقربه های ساعت همیشه جلوتر از زمان زندگی مان بودند!.. مشکل ما این بود که در قنداق به دنبال رشد قد بودیم و در سن بلوغ فقط خواب !.. مشکل ما این بود که وقتی خواب خوش می دیدیم بیدارمان کردند تا عکس آن را روی نگاتیو زندگی ظاهر کنند!.. مشکل ما این بود که از تمام عکس العمل های طبیعت فقط سازش را آموختیم!.. مشکل ما این بود که با بزرگ بینی ..خود را انسان نام نهادیم و وظایفش را زیر ذره بین بردیم!... مشکل ما این بود که در سر کلاس آفرینش خواب بودیم و ادعای بندگی کردیم!... مشکل ما این بود که از پله های فرسوده زمین عشق آسمانی خواستیم و آسانسورهای رو به عرش را ندیدیم!.. مشکل ما این بود که گوش های باز را می دیدیم و باز هم فریاد می زدیم!.. چشمهای زیبا را می دیدیم ولی باز هم پلک ها اتاق را خاموش می کرد!... مشکل ما این بود که نماز را علم کردیم تا اگر آزاده نیستیم دیندار باشیم!... مشکل ما این بود که وقتی در کویر آب نیافتیم خدا را لعنت کردیم !... مشکل ما این بود که آیینه ها را شکاندیم تا زشتی مان چهره نمایی نکند !.. مشکل ما این بود که در جنگل سرسبز کاج به دنبال برگهای زرد و علفهای هرز بودیم..آنها هم آنقدر زیاد شدند تا به شمارششان بپردازیم!... مشکل ما این بود که دیر فهمیدیم می توانیم اما باز سستی کردیم!... مشکل ما این بود که حرام دانستیم چیزهایی را که از آنها چیزی نمی دانستیم !... مشکل ما این بود که چیزی را آرزو می کردیم که هیچ امیدی به آن نداشتیم !.. مشکل ما این بود که موقع امتحان دادن تقلب می کردیم و موقع امتحان گرفتن تقلب می گرفتیم !.. مشکل ما این بود که در جعبه مداد رنگی هایمان فقط مداد مشکی کوچک شده بود!... مشکل ما این بود که جمله " قسمت همین بود " بسیار بر پرزهای زبانمان جاری گشت !... مشکل ما این بود که همیشه می گفتیم :آسمان ابری است تا ستاره ها را نشماریم !... مشکل ما این بود که در عین نجسی دیگران را غسل تطهیر می دادیم !... مشکل ما این بود که اول زبانمان کار می کرد بعد مغزمان !.. مشکل ما این بود که در زمین بازی عشق تکروی می کردیم!... مشکل ما این بود که خواب ندیده را تعبیر می کردیم و از عشق دیده می گذشتیم !... مشکل ما فقط یک چیز بود...هیچ چیز را مشکل نمی دانستیم !!!!!!....... . عنوان کتاب : ديوار
نویسنده : فروغ فرخزاد
تاريخ نشر : دی ماه 1382
نغمه درد
در منی و اينهمه زمن جدا
با منی و ديده ات بسوی غير
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غير
غرق غم دلم بسينه می طپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی كه بی خبر زمن
بركشی تو رخت خويش ازين ديار
سايه توام بهر كجا روی
سر نهاده ام به زير پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه بر گزينمش بجای تو
شادی و غم منی بحيرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بی خبر ز خويش
گشته ام اسير جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شكستنی است؟
ديدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر بخواب ها به بينمت
غنچه نيستی كه مست اشتياق
خيزم وز شاخه ها بچينمت
شعله می كشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو
ره مبند ... بلكه ره برم بشوق.
در سراچه غم نهان تو
كاش هرگز روياي سبز پاكيها خزان نمي شد و پاييز جرات نمي كرد بر دلهاي بهاري قدم بگذارد
كاش هر روز سري به پاكيهاي قلبم مي زدم و آنه را غبارويي مي كردم تا هرگز چون برگهاي رنگ پريده از شاخه عمرمان نريزند! كاش هميشه حتي در خلوت دل گلدانهاي ايمانمان را سيراب سيراب مي كرديم تا هرگز غنچه اي از آن پژمرده نگردد! كاش ما هم در فراسوي نگاه يك غريب قدري مهربانتر مي شديم تا هرگز پرستويي را غريب نمي خواندند! كاس ناپاكي و زشتي مثل برگ خزان زده از دل ما پر مي كشيد و بر باد خاطره مي رفت! كاش انسانيت هرگز نمي مرد و دستهاي توانا هرگز در پي شكستن غنچه اي نبود! كاش چشمه هاي محبت هميشه باز مي ماندند تا بنفشه اي از تشنگي نخشكد! كاش خوبي مثل نسيم بهار از دل ما نرود كه اگر برودانسانيت به تمام معنا مرده! كاش احساسات يكديگر را دستخوش توفانهاي بي دليل قرار نمي داديم تا آبروي كسي مثل برگ بر باد نرود! كاش محبت بيشتر از تنفر در دشت پر وسعت قلبمان لانه مي كرد! كاش ايمانمان را به گل سرخ از دست نميداديم چون گل سرخ مظهر محبت و عشق است! كاش................................... بازگشت به خانه نوشته : پیتر هامیل داستانی را که می خوانید من سالها پیش از دختر جوانی شنیدم . این دختر اصرار داشت که باور کنم خود شاهد این حادثه بوده است . از آن زمان تاکنون من بارها این داستان هیجان انگیز را برای دوستانم تعریف کرده ام.هر کسی به فرا خور حال خود برداشت و قضاوتی داشته است .عده ای بر این باور بودند که داستانی شبیه آن را در جایی خوانده اند .وعده ای ابراز می کردند که این ماجرا برای یکی از دوستانشان اتفاق افتاده است .نظر مرا بخواهید دوست دارم باور کنم که این واقعه روزی ، در جایی رخ داده است ..... سه دختر و سه پسر جوان از رکاب مینی بوس بالا رفتند و در صندلی خود جای گرفتند .هر یک از آنان در کوله بار خود خوراکی ، پوشاک و احتمالا کتاب یا چیز دیگری برای خواندن داشت .این شش نفر برای گردش دستجمعی راه جنوب را در پیش گرفته بودند.مینی بوس به راه افتاد و بزودی شهر را، که در هاله خاکستری و سرد غوطه ور بود، پشت سر گذاشت . مینی بوس هنوز چند کیلومتری بیشتر از شهر دورنشده بود که این شش جوان متوجه حضور مردی شدند که با لباسهایی کهنه و شلخته یکی از صندلی های جلو را پر کرده و به جاده پیش رو چشم دوخته بود . از قیافه در هم او نمی شد با اطمینان سنش را حدس زد. در تنهایی خود غرق بود و ناخودآگاه لب خود را به دندان می گزید .پاسی از شب گذشته بود که مینی بوس در مقابل مهمانخانه ای کنار جاده متوقف شد . به غیر از آن مرد آشفته تمامی مسافران پیاده شدند .جوانها که رفتار او را غیر معمول می دیدند با کنجکاوی حرکاتش را زیر نظر داشتند . کنجکاو بودند بدانند این مرد کیست و مقصدش کجاست . هر کس در باره او به گمانی بود . یکی با خود می اندیشید " شاید ناخدایی است که سالها از خشکی دور بوده است" آن دیگری با خود فکر میکرد:"ممکن است کهنه سربازی باشد که به خانه اش باز می گردد و سومی با خود می اندیشید:"از کجا معلوم مردی نباشد که از خانه گریخته است؟".پس از باز گشت به مینی بوس یکی از دخترها در کنار مرد نشست و با او آغاز به صحبت کرد . اسم مرد وینگو بود .دختر گفت:"ما عازم فیلادلفیا هستیم . می گویند شهر زیبایی است." مرد مثل اینکه این حرف خاطره مبهمی را در او زنده کرده باشد با حالتی اندیشناک گفت: - بله شهر زیبایی است.
- کمی شراب میل دارید؟ لبخند ی بر لبان مرد نقش بست .جرعه ای شراب نوشید . از دخترک تشکر کرد و دوباره بفکر فرو رفت . دخترک به نزد دیگر دوستانش بازگشت و وینگو شروع به چرت زدن کرد . دمدمه های صبح مینی بوس در برابر مهمانخانه ای در کنار جاده توقف کرد. این بار با فشاری دخترک جوان، وینگو نیز به جمع آنان پیوست. وینگودر حالیکه در تلاطم احساسات غربت و شرم گرفتار بود با انگشتانی لرزان به سیگارش را می کشید و به انتظار قهوه بود و جوانها با هیجان از برنامه گردش دستجمعی خود حرف میزدند .وقتی مسافران به مینی بوس بازگشتند دختر جوان بار دیگر درکنار مرد نشست .پس از گذشت زمانی کوتاه سر انجام با کمی تردید داستان خود را باز گفت و معلوم شد که پس از یک محکومیت چهار ساله اکنون به خانه باز می گردد . دختر پرسید : - شما متاهلید؟ - نمیدانم . - چطور امکان دارد که ندانید؟ شاید باور نکنید ،موقعی که به زندان افتادم برای همسرم نامه ای فرستادم و به او گفتم برای مدتی مدید از خانه دور خواهم بود و اینکه اگر قادر به تحمل نیست و یا فرزندانم مرتبا سراغم را از او میگیرند ،اگر عرصه بر او تنگ می شود بهتر است که فراموشم کند و به او نصیحت کردم تا شوهر دیگری اختیار کند . میدانید همسرم زن عجیبی است .از آن زنهای خوب و با شعور! از او خواستم تا دیگر برایم نامه ننویسد. او هم ننوشت . حالا سه سال و نیم است که کوچکترین خبری از او ندارم . - پس شما به خانه تان بر می گردید بی انکه کوچکترین خبری از خانواده خود داشته باشید؟ - کاملا درست است. هفته پیش ،وقتی به من خبر دادند که بزودی آزاد خواهم شد، نامه ای به همسرم نوشتم . میدانید در جاده ورودی شهر ما درخت بلوط تناوری قرار دارد. من در نامه از همسرم خواهش کردم تا اگر هنوز به من وفادار است دستمال زردی را بر یکی از شاخه های این درخت بیاویزد. در این صورت من پیاده خواهم شد و به خانه خواهم رفت .در غیر اینصورت می فهمم که همسرم از من متنفر است از خیرش خواهم گذشت و باشما به مسافرت ادامه میدهم . دختر ک شگفت زده گفت: -" باور نکرنی است .غیر قابل تصور است"و به جمع دوستانش بازگشت و همه را از جریان با خبر کرد.با نزدیک شدن مینی بوس به شهر به هیجان جوانان نیز افزوده می شد. حالا دیگر همه دور وینگ جمع شده بودند و به عکسهایی که نشان میداد نگاه میکردند.عکسهایی که از بس که وینگو به آنها نگاه کرده بود فرسوده شده بودند.عکس زنی با سه فرزند خردسال.بیش از سی کیلو متر به شهر نمانده بود .جوانها به کنار پنجره هجوم آوردند و به انتظار پدیدار شدن درخت بلوط ماندند.هر یک از آنان، در سکوت ، به داستان این جدایی می اندیشید .وینگو از نگاه کردن به بیرون خودداری می کرد .بر چهره اش غبار اندوه محکومی بچشم می خورد که به استقبال خبر ناگوار دیگری می رود . مینی بوس به شهر وینگو نزدیک و نزدیکتر می شد...فقط پانزده کیلو متر دیگر...فقط ده کیلو متر دیگر...بناگاه دختر ها و پسر ها از روی صندلی خود به هوا پریدند و همراه با حرکات هیجان زده خود فریادهای شادی را سر دادند .وینگو بر صندلی خود میخکوب شده بود ونای حرکت نداشت و شگفت زده به درخت بلوط خیره مانده بود.از تمامی شاخه های بلوط روبان های زرد در اهتزاز بودند ،بیست ،سی و شاید هم بیشتر.روبان های زرد همچون پرچمهایی ، در اثر وزش با د برقص در آمده بودند .در حالیکه جوانها همچنان مشغول شادی و نشاط بودند، وینگو از جا برخاست ،به جلوی مینی بوس آمد ،پیاده شد و بطرف خانه براه افتاد. جهان ، بسان قطاری ست، جاودان در راه که روی خط زمان ، چون شهاب می گذرد.
گذارش از دل تاریک دره های ازل، به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد، چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد! مسافران قطارنه از ازل به ابد ، آه ، فرصتی کوتاه همین مسافت بین دو ایستگاه ، از راهدرین قطار به سر می برند، خواه نخواه.دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ وجود مختصری در میانه دو عدم به نامِ عمر ، که آن همچو خواب می گذرد! کنار پنجره ای چون مسافران دگربه آنچه مهلت دیدار هست ، می نگرم. به این طبیعت خاموش ، کائنات، حیات -که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد- به سرنوشت بشر به این حکایت غمگین که "زندگی " نامند به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ! به بی پناهی انسان در این ستم بازاربه خانواده ، به مادر، پدر،وطن،فزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما در کرانه بی انتها ،پیاده شدند به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست هزار آرزوی نا شکفته در او هست! به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟ به آسمان ،به پرنده،درخت،دریا،کوه به گرم پوئیِ باد، به سرد مهری ماه؛ که بی خیال تر از آفتاب می گذرد. کنار پنجره ام با خیال خود ، ناگاه صدای سوت قطارز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،که قدرِ نیم نفس منتظر نخواهد شد پیاده باید شد! در آن کرانه بی انتها ، در آن تاریک تنم به سانِ غریقی ست در کشاکش موج نه هیچ راه گریزی به بی کرانِ فضا نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا نه هیچ نقطه پایاب و آب می گذرد! فریدون مشیری غروب ببین سیاهی بخت و مپرس از نامم من از قبیله ی عشاق بی سر انجامم به آن دقایق پر درد زندگی سوگند که بی تو یک نفس ای هم نفس نیارامم مکش ز دامن من دست با فراغت دل که آفتاب غروبی به گوشه ی بامم مرا که این همه طوفان طبیعتم، دریاب که من به یک سر موی محبّتی رامم ز عمر شکوه ندارم که خامه ی تقدیر نوشته بود در آغاز نامه فرجامم مرا امید رهایی ز قید هستی نیست که با تمام وجودم فتاده در دامم به هرکه دل بسپردم ز من چو سایه رمید مرا ببین که شوریده بخت و ناکامم چگونه پای نهم در حریم حضرت دوست؟! هنوز دست ارادت نبسته احرامم هوای خواندن افسانه ام مکن اکنون ورق ورق شده دیگر کتاب ایّامم شعر از معینی کرمانشاهی ![]() یک دهان خواهم به پهنای فلک تابگویم وصف زن را یک به یک زن مگو ، دریای راز مردهاست مرجع راز و نیاز دردهاست زن چه باشد آشنایی ناشناس هر زمان پیدا شود در یک لباس یک زمان گردد نکوتر از ملک پاگذارد از بلندی بر فلک میشود کان وفا ، کانون مهر قلب او رخشانتر از قلب سپهر همچو گل شاداب و خوشرو میشود چشم خاموشش سخنگو میشود گر بخواهد زن ، به تو جان می دهد هر چه می خواهد دلت آن می دهد وای از آن دم که زن پستی کند باده پستی خورد مستی کند اندر آن دم میشود دریای قهر می چکاند در گلوی مرد ، زهر سخت اندر حیرتم کاین جنس زن گه فرشته باشد و گه اهرمن گر بگویم او فرشته نیست ، هست با ملک خونش سرشته نیست ، هست ور بگویم دیو سیرت هست ، نیست یا وجودی بی بصیرت هست ، نیست من که حیرانم از این جنس دوپا در تحیر مانده ام وا حیراتا گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام و ساقه هاي جوانم باضربه هاي تبرتان زخم داراست باريشه چه ميكنيد؟ گيرم كه درسراين بام بنشسته دركمين پرنده اي پروازراعلامت ممنوع ميزنيد با جوجه هاي نشسته دراشيانه چه ميكنيد؟ گيرم كه مي زنيد!گيرم كه مي بريد!گيرم كه مي كشيد بارويش ناگزير جوانه چه ميكنيد؟ ميگفتي بي توهيچم بامن بمون هميشه نباشي من ميميرم گل بي گلدون نميشه چه اشتباهي كردم حرفات باوركردم يه روزسردپائيزي گلدونتوشكستي مثل عروس گلها تو گلخونه نشستي بهارمياددوباره بازهم تورومياره مثل گل زينتي تو گلخونه مياره بازهم به گلدونت ميگي بامن بمون هميشه نباشي من ميميرم گل بي گلدون نميشه چه اشتباهي ميكنه حرفات باور ميكنه چه اشتباهي ميكنه حرفات باور ميكنه ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 5:45 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
اشک رازی ست زیرا که من احمد شاملو
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند
تضاد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 7:35 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سایه ها به من عشق ببخش خلقت زن ماندن درعین عاشقی زیباترین قلب رنگهای تاریخ تولدشما یادمان نرود نیایش پروردگار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|