تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»

تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد


 

ابر بارنده ببار

ماه تابنده بتاب

آخر اي پرده نشين، از پي پرده بر آي
 

--------------------------------------------------------------------------------

 
از من بهتر هم هست؟
سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود . در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و
 همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه . ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد . در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
" بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .

 
 

--------------------------------------------------------------------------------

 
اگر تو امروز، آسمان را آبی می‌بینی، من فردا را.
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین
همیشه در رویای من خواهی بود
سالها بود که در دنیای رویاها زندگی می‌کردم و همیشه در دنیای واقعی،
 حضور فریب و تظاهر را همه جا حس می‌کردم. همه جا تلاشهای بیهوده مردم در راه رسیدن به بیشترها را می‌دیدم. می‌دیدم که عشق و محبت در زیر پاهایی که با شتاب به طرف خواسته‌های بیشتر می‌دویدند لگدمال می‌شود و در حال نابودیست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشی سقوط کرده و چشمی نبود که آن را ببیند.
بچه‌ها نیز در آغاز با عشق و محبت همبازی و کم کم که بزرگ می‌شدند آن را همچون بازیچه‌ای کنار ‌گذاشته و در دنیای بزرگترها حل می‌شدند.
ولی من هرگز رویای کودکی‌ام را رها نکردم. با همه ناملایمات اطراف و اطرافیانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و می‌دانم که عاشق نیز از این دنیا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌های آتشفشان در رگهایم جاری است و مرا همیشه تبدار خویش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم همیشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوی مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دویدم، نگاه کردم، ولی افسوس چیزی ندیدم. تا اینکه دست سرنوشت مرا به سوی تو کشید و حالا تو را یافتم. گفتی که روح بی‌کالبدی بودی که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بی‌روحی بودم که تو در من دمیدی و مرا زنده کردی. صدای تو، نغمه جانفزای ابدیت من شد. اگر در ملکوت زمین، غرق من شدی، فهمیدی که من نیز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حریم امن یکدگر غنودیم، باهم نفس کشیدیم، باهم خندیدم و باهم گریستیم. اکنون طلسم تنهائیم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمین رویایی ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌های بهاری گشت. دوباره عشق را می‌دیدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بیشتر می‌روید. بر بالای آسمان زندگیم پرنده عشق تو بال می‌زند و ابرهای تیره رفته‌اند و آسمان همیشه آبی مهر تو پدیدار شده‌اند. تو را پر از عمری انتظار یافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازی دیگری کند و برای امتحان من تو را از من بگیرد، عشق تو دیگر تمام لحظه‌های باقی عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابدیت احساس خوشبختی خواهم نمود. یک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقی آن منتی است که خدای عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزی ندارد، احساسم نسبت به تو نیز مرزی نمی‌شناسد. من اسیر آزادی عشق تو شده‌ام. دریچه قلبم باز است و رازی را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروی مهر تو درد تنهایی مرا شفا بخشید. اگر دیروز تو با من آغاز گردید، ولی بدان که فردای روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهایت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهایم جاریست.

*****

نازنینم، اکنون که از عالم رویاها به دنیای حقیقی رسیده‌ام و حقیقت همچون رویا می‌نماید، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهایت نخواهم کرد و آرزویم این است که تا ابدیت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌ای از من جدا نشود.
 

--------------------------------------------------------------------------------

 
 
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
 
 

--------------------------------------------------------------------------------

 
صحنه هایی از موزهء موم
رخسار مرا نقش کن
..... زیر تندر و برق
..... و اهنگ ناودانها
..... بگذار
بر آیینه های دستانت بوسه زنم
و پیش از سفر
پاره ای زاد راه بر گیرم
...... بگذار
بر پله های پیانو به خواب روم
که از فراخنای عمر
جز اندک ... اندک
...... نمانده است
حال آنکه * موزارت * برکلیدهای این پیانو
در خواب می شود..... بیدار می شود
*
..... ای زنی
که دستانت مرا فرهنگ آموخت
سلام بر پنبه بن
..... در غروبگاهان
...... دستانت
دانشنامهء من شده است
که من از آن اموختم
چگونه انگشتان شعر می نویسند
و مزارعی از پنبه زارها
...... می توانند به پرواز در آیند
و چگونه راهی است به سوی ایزد
راهی که هزاران ایمان آورنده در آن رهسپارند
*
حدیث دستان تو
آذرخشی است که آسمان را روشن می دارد
و شعر ..... و عشق ..... و موسیقی
نمناک و معطر همچو گلهای مادرم
که نخستین سطر از یاسمن است
و باز پسین سطر از یاسمن
...... متبرک همچو گندمزار
......سبزینه همچو شالیزار
*
کلام را دگر نرسد
...... که از موزهء موم انگشتانت بگوید
که انگشتی تخیلم را بر می انگیزد
و انگشت دیگر همهء وجودم را به لرزه در می آورد
و من عاجزانه بر آنم
...... تا گفتگوی دستانت را فهم کنم
و در لابلای سطور آن
...... به پیشوایی برسم
*
می خواهم تصویر ها نقش زنم
..... از شکل دستان تو
..... از صدای دستان تو
..... از سکوت دستان تو
و ازتکرار نشدن تاریخ در موم پیکر تو
پس آیا کمی روبرویم می نشینی
تا نقش محال بزنم؟؟
 

--------------------------------------------------------------------------------

 
تا می توانی پیوند برقرار کن.چون هر پیوندی یگانگی خود را داراست.
شبهای ظلمانی خود را داراست.و روزهای زیبای خود را .ولی همین گونه است که فرد
می بالد:از دهلیز ظلمت.
از شاهراه نور.درمزمزه شیرینی و در چشیدن تلخی......
 

--------------------------------------------------------------------------------

 
به من عشق ببخش..... تا سبز شوم
..... خوب به من گوش کن
..... خوب به من گوش کن
حالتی از عشق بر من رفته است که شاید دیگر بار بر من نرود
...... حالتی شاعرانه.... صوفیانه
...... و پر شکوه به حزن و اندوه
..... و من همیشه عطر حزنم را به خود می گیرم
*
..... خوب مرا به بر گیر
...... که من ....ای بانوی من
در حالت بی وز نی به سر می برم
..... و عروقم متلاشی می شود
...... و استخوانهایم دود
گیسوانت را در رود جنون من بشوی
..... که جنون عشق را ..... تفسیر نتوان کرد
...... نیک مرا بخوان
که من جویای بانویی هستم که بیماری خواندن دارد
...... و چون دستبند
...... اشعار را بر دست می کند
..... و جهان را نقشی از هیئت شاعر می بیند
که جنون را.... تفسیر نتواند کرد
*
..... به من مست شو
..... به من مست شو
..... چنان مست که دریا گلگون بشود
..... و شرابی فام....و خاکستری.... و زرد
*
..... من در زیباترین حالات خود هستم
..... و در رخشانترین تمدنهای خود
..... و چقدر خوش دارم متمدن بشوم
..... پس فرصتی دیگر به من ده تا تاریخ را بنویسم
.... که تاریخ ، ای بانوی من
...... تکرار نخواهد شد
*
من همچنان که تاریخ مادینگی را دگرگون کردم
..... روزگار خود را به عشق دگرگون ساختم
شعر چیست اگر دگرگون نکند؟
شاعر کیست اگر خود دگرگون نشود؟
*
هرگاه که در سرزمین من
قصه ای بر قصهءعشق افزون می شود
گل آبستن شمیم
...... و هلال تابستان پر شیر می شود
..... در روزگاری
...... که عشق معلول شده است
...... و زبان معلول
...... و کتابهای شعر معلول
نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند
نه گنجشکان توان دارند که از بالهای خود بهره ببرند
نه ستاره ها می توانند
..... بی روادید جابه جا شوند

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 5:27 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 


حباب
 
زنـدگـی فــقــط حبــابه   قصه بیدارو خوابه
 اون کــه خـــوابـــه   همیشه توی سرابه
اون کـــه بــیــــدار     هــمــش تو اضطرابه
اون کـــه خـــوابـه      نمیدونه چی گذشته
اون  کــــه بـــیــدار      هـــمــش فـــکـر فـرار
اون کـــه خوابـــه      زندگی براش بهشته
اون کــــه بـــیــدار       میگه این سرنوشته؟
  اون کـــه خوابــــه      چشماشو رو هم گذاشته
 اون  کــــــه بـــیـــدار    چشمک هم براش محاله
 
 اون کـــــه خـــوابــــه      ببینید چــه بی خــیاله
اون کــــه بـــیـــدار          همه چی براش سواله
اون کـــــه خــــوابـــه         یــــه جورایی غم نداره
اون کـــــه بـــــیــــدار         واسه غمهاش جا نداره
زندگی فـــقـــط حــبــابــه        قــصـــه بیدار و خوابه

 

--------------------------------------------------------------------------------

نمیخواد
 
دل نمیخواد باز دوباره با حرفی تازه جور بشه
دوباره باشه به یادش اما تو خاطر دور بشه
 
 
دل نمیخواد باز دوباره با کسی آشنا بشه
عشقش بره دوباره باز به دردش مبتلا بشه
 
 
دل نمیخواد دوباره باز میون آدما باشه
میون این همه بدی ،بمونه و تباه بشه
 
 
دل نمیخواد باز دوباره یکی رو دوست داشته باشه
بازم مثل همیشه اون یه روز ازش جدا باشه
 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 
خدايم
خدايم!
اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهي از شعله هاي آن
 مرا رهايي دهي، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزاني
و اگر از آن سو به تو روي مي آورم که مرا به بهشت فراخواني و در آن جاي دهي ؛ درهاي بهشت را برويم بسته نگهدار ،
 ولي اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم
خدايم!
مرا از خودت مران .
 تو گرانبهاترين دارايي من در اين دنيا هستي ، بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم.
 

--------------------------------------------------------------------------------

زندگی یعنی؟
زندگی یعنی مسیری رو به آب
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان
زندگی یعنی در ان عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی
زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا

زندگی یعنی سفر ، راهی دراز
زندگی یعنی جهانی رمز دار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر
زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان
زندگی یعنی فریب میزبان ...

 

--------------------------------------------------------------------------------

 
تو این روزهای بی کسی که هرکی فکرخودشه
من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه
وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه
دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه
حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه
به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه
منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه
اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه
منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه
راستی نگفتی نازنین؛دل شما به کی خوشه؟؟
دلم به بودنت خوشه؛دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من،دلم به چیدنت خوشه
 

--------------------------------------------------------------------------------

 
آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است
اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد
*****************
پروردگارا مرا وسیله ای برای بسط و گسترش آرامش خودت قرار بده
خدایا یاری ام ده تا در دلهای آکنده از نفرت بذر عشق و محبت بکارم
پروردگارا یاری ام کن تا در دلهای نا امید بذر امید بپاشم
پروردگارا کمکم کن تا در دل های آکنده از تردید یقین بکارم
پروردگارا یاری ام ده تا در دل های آکنده از ظلمت نور و روشنی بیافرینم
پروردگارا یاری ام ده تا در دل های غمگین بذر شادمانی بکارم
خدای من یاری ام ده تا
همان طور که به فکر تسکین غم و درد خویش هستم برای تسکین دیگران نیز بکوشم
همان گونه که می خواهم مرا درک کنند بتوانم دیگران را بفهمم
به همان اندازه که دوست دارم مورد عشق و
محبت واقع شوم به دیگران عشق و محبت نثار کنم
زیرا آنچه را که می بخشیم دریافت خواهیم کرد
با عفو و بخشش دیگران مورد عفو وبخشش قرار خواهیم گرفت
با مرگ حیات مادی در دنیای ابدی متولد می شویم

ازطرف گروه ونداکلیک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 


حكايت مرد مستجاب الدعوه


روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد، ناگهان مرد به خودش اومد و چشم دلش باز شد و گفت: چقدر من احمقم كه فكر كردم از خدا خيلي زياد خواستم.

 


روسپی و راهب      

 راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت . راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند . تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : " تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . " زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست . همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد.                                                            

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : " از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد . هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت . راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : " این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : " پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ "خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند . در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : "خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود !"

یکی از فرشته ها پاسخ داد :

" تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم ."

از کتاب :" پدران . فرزندان . نوه ها " اثر پائولو کوئلیو

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 5:20 قبل از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش
خلقت زن
ماندن درعین عاشقی
زیباترین قلب
رنگهای تاریخ تولدشما
یادمان نرود
نیایش پروردگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان
دخترميخك
شكوفه هاي هلو
رشدتنهاهدف آفرینش
من دنبال یه دوست پسر میگردم
داستانهای کوتاه فارسی
فانوس(نازآفرین)
نرگسی
یکی ازرهگذران آسمان
سازمان نرهای جیگر
آوارآفتاب
کلاس فلسفه
گنجنامه
فروغ زندگی
عاشقی درپی معشوق
بهانه هایی برای بودن
ازصدای سخن عشق...
گلم....بمان!
آفتاب تنهایی
یادی ازآفتاب
نوای آسمانی
SmallKiss
عشق ماندگار
خیالات قشنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar