![]() |
![]() |
|
| «غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند» |
|
نویسنده:معصومه نوری
خدايا دلم را بهاری کن !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
نویسنده:هادی (خودم)
به نام خدای نازنینم نداده ها وگرفته هایت را شکر می گویم.چرا که داده هایت نعمت , نداده هایت حکمت وگرفته هایت امتحان است خدایا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
نویسنده:بابک سپهر
When you feel unlovable, unworthy and unclean, وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي When you think that all is hidden وقتي فكر مي كني همه چيز پنهانه And when you have reached the bottom وقتي به انتها مي رسي و فكر مي كني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
امروزسیزده اسفندسالگردتولدمه،وارد۲۴سالگی شدم .............
وقتی به دنیااومدم ۴بامدادجمعه بود،درروز۱۳ عددی که خیلیها آن رانحس می دانندولی همین نحسی برای من هم جالب بود....................
نویسنده:امیرمحسنی گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شاد باشید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
نویسنده:جبران خلیل جبران
مرگ بر روی زمین ، برای فرزند خاک پایان راه نیست ، کسی که آسمانی است ، مرگ برایش آغاز کامیابی است ، بی تردید کامیابی از آن اوست . اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد ، جاودانه میشود . وکسی که شب درازش را به خواب می رود ، به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود . کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد، تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید. و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود، از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
نویسنده:مصطفی میرزائی لحظههارو با تو بودن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
نویسنده:محمدمیرفتاح دوست معمولي ، دوست واقعي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
ماندن درعین عاشقی
نویسنده:عرفان نظرآهاری
روزهاوماه ها گذشت،سالهانیزوآموزگارمان چیزی نگفت؛مگرآن که ازعین وشین وقاف عبورش داده بود. اوگفت وگفت ومانوشتیم ونوشتیم.دفترهاپرکردیم وکاغذهاسیاه. امتحانمان،امایک سوال بیشترنبود:عشق رادرزمان حال ودراول شخص مفردبگویید.همین! می خواست ترکمان کندکه گفتیم:«ماراببخش.این بارهم جواب سوال رابگو.باشدکه آزمونی دیگرراازعهده برآییم.» سالهاگذشته است وسوادمان رابادبرده است وتنهادارایی مان مشتی خاکستراست.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 9:26 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سایه ها به من عشق ببخش خلقت زن ماندن درعین عاشقی زیباترین قلب رنگهای تاریخ تولدشما یادمان نرود نیایش پروردگار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|