تبليغاتX
فرزند کویر
«غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند»
نویسنده:معصومه نوری

خدايا دلم را بهاری کن !
بهار می آيد با نسيم ملايم نوروزی
و بر دستان نياز زمين ، گلهای لاله را می نشاند
و بر سینه خشکيده دشت ، رودها را جاری می سازد
بر قلب قناری ، ترانه می ريزد
و در دل فسرده و سرد بيابان، چمنزارها و سرسبزی را هديه می کند
کاش در دل من هم بهار سر می زد
لاله های سرخ ايمان می روئيدند
و قناری ترانه نيايش سر می داد
و اشک نياز را بر چشمه های خشکيده چشمهايم جاری می ساخت
يعنی من هم می توانم سبز شوم ؟!
بهاری شوم !!!...
به سرما گفتم از قلبم بيرون رود
غم و غصه را نيز با خود بيرون کند
به جايش بر پهندشت بيابانهای دلم
گل سرخ ايمان خواهم کاشت
پنجره قلبم را گشودم
و هفت سين آرزوهايم را در برابر سفره نوری که از پنجره بر دلم می تابيد ،
پهن کردم ...
سين اول ، آرزوی سعادت و خوشبختی ،
سين دوم ، آرزوی سلامتی و تندرستی ،
سين سوم ، آرزوی سرسبزی و خرمی ،
سين چهارم ، آرزوی سربلندی و سرافرازی ،
سين پنجم ، آرزوی سازندگی و نوسازی ،
سين ششم ، آرزوی ساده دلی و صداقت ،
و سين هفتم ، آرزوی سبکباری و پرواز
براستی حال که هفت سين آرزوهايم را چيده ام
و آئينه را در برابر اين همه اميد گذاشته ام
آيا بهار به دلم راه می يابد ؟! ...
در کناری به نظاره می نشينم
ناگهان احساسی در من بيدار شد ...
نوری از پنجره به آئينه تابيد
و سفره هفت سين را غرق در نور کرد
نور اين آرزوهای سپيد ، قلبم را مالامال از عشق نمود
و شوقی زيبا برای پرواز ، در دلم جوانه زد
آری !
حال بهار را با تمام وجود حس می کنم
و خواهم گفت : دلم بهاری شد ...
می خواهم اين بهار دل را به همگان تقديم کنم
و آرزو می کنم که هفت سين آرزوهايتان
را در برابر صداقت آئينه وجودتان پهن کنيد
و می گويم :
بيائيد دلتان را بهاری کنيد و بهار را برای همگان بخواهيد .
 
***
يه يادداشت کوتاه برای متن ...
 
چه زيباست وقتی دعا می کنی بهار به دل همه راه پيدا کنه و دل همه بهاری بشه  اونوقته که از هفت سين آرزوهای قشنگت طيفی از رنگهای رنگين کمان ايجاد می شه
 که از طرف آسمون به دلت راه پيدا کرده .
وقتی تو آرزو کنی دل ديگری هم بهاری بشه اين رنگين کمون هفت آرزو
 از دل تو به دل بقيه هم يه کمان می ندازه ...
حالا فکرش رو بکن وقتی همه برای هم آرزو کنن تا دلشون بهاری بشه
چه کمانهايي از آرزوهای زيبا از دلهای عاشق به دلهای عاشق ديگه
کمان می ندازه و دل همه راهی به سوی آسمون پيدا می کنه .
پس آرزوهای سبزت رو برای همه بخواه تا دنيا قشنگ تر
و بهار دل ها رنگين کمونی تر بشه .
دلتون بهاری .
***
موقع سال تحويل برای همه دعا کنيد به ياد همه باشيد ...
و برای طلوع خورشيد عدالت دستها را به آسمان بلند کنيد ...
از اين که در اين مدت  همراه  مابودین خوشحالم و برای تک تک شما آرزوی سالی پر خير و برکت همراه با سلامتی و سعادت خواهانم ...
لطف حق هميشه يارتان ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 نویسنده:هادی (خودم)

به نام خدای نازنینم
         
                             پروردگارا
                       داده ها

                 نداده ها  

          وگرفته هایت

را شکر می گویم.چرا که داده هایت نعمت , نداده هایت حکمت

                              وگرفته هایت امتحان است

خدایا!
 به من توفیق ،
                تلاش در شکست
                                      صبر در نومیدی
                                                       رفتن بی همراه
                                                                           کار بی پاداش
                                                                                            فداکاری در سکوت
                                                                              دین بی دنیا
                                                              ایمان بی ریا
                                           خوبی بی نمود
                       عشق بی هوس
     تنهایی در انبوه
                         و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند،
                                                                             روزی کن!
                                                                                         آمین یا رب العالمین!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
نویسنده:بابک سپهر

When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can
وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كني
وقتي احساس بي لياقتي مي كني
وقتي احساس نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو التيام ببخشه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.

وقتي احساس مي كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هات
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهانه
و هيچكس نمي تونه درون رو ببينه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.

وقتي به انتها مي رسي و فكر مي كني
هيچكس صدايت را نمي شنود
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
امروزسیزده اسفندسالگردتولدمه،وارد۲۴سالگی شدم .............

وقتی به دنیااومدم ۴بامدادجمعه بود،درروز۱۳ عددی که خیلیها آن رانحس می دانندولی همین نحسی برای من هم جالب بود....................


نویسنده:امیرمحسنی

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات
شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،
اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،
بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي
چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

شاد باشید

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
نویسنده:جبران خلیل جبران

مرگ بر روی زمین ، برای فرزند خاک پایان راه نیست ،

 کسی که آسمانی است ،

مرگ برایش آغاز کامیابی است ،

 بی تردید کامیابی از آن اوست .

 اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد ،

جاودانه میشود .

وکسی که شب درازش را به خواب می رود ،

به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود .

 کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد،

تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید.

و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود،

از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

نویسنده:مصطفی میرزائی

لحظه‌هارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
توي آسمون عشقم
غير تو پرنده‌اي نيست
روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگه‌اي نيست
توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
لحظه‌هارو با تو بودن
لحظه‌هارو با تو بودن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 

نویسنده:محمدمیرفتاح

دوست معمولي ، دوست واقعي
 
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و
 تا دير وقت براي تميز کردن ميماند
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و
منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از
 يک مرافعه تمام مي شود
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند
با تو مي ماند
 
دوستان خود را بهتر بشناسید


 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
ماندن درعین عاشقی
نویسنده:عرفان نظرآهاری


روزاول بودواولین حرف،«الف».آموزگاربرتخته ی سیاهمان نوشت:«الف،دال،میم».
دانستیم که آدم رامی گوید.ولی گفت:هرگزاین سه حرف رانخواهیدآموخت؛مگرآن که پیش تر،سه حرف دیگرراآموخته باشید،که الفبای آدمی نه باالف که باعین آغازمی شودوآن،حرف اول عشق است.
نوشتیم عشق که ساده بود.بخشش کردیم وخشنودازآن شدیم که یک بخش بیش ترندارد.آموزگارمان گفت:«تاریخ راباهمین سه حرف خواهیم آموخت،جغرافیارانیزوطبیعت ونجوم وفلسفه وارقام راوهرآنچه رامی جویید.»
ومانوشتیم:«عشق است وهرآنچه رامی جویی.»
آموزگارمان گفت:«ریشه اش راکسی نمی داند.نه درقاموس های عرب آمده است ونه درلغتنامه های فارسی.ریشه اش آتش است وتغییرمی کند؛آن قدر،تاعشق ازآن سربرآورد.
وعشق که سربرآورد،ازآن،هم عاشق می سازیم وهم معشوق.
فعلش هم عاشق شدن است وعاشق کردن نیز.عاشق کردن،اماکارمانیست که فاعلش اوست وخودفعلش راصرف می کند.ماتنهاعاشق می شویم.»
آن گاه ماراتنهاگذاشت تاعشق رابه گذشته وحال وآینده ببریم ومشقمان شد:عاشق شدم،عاشق می شوم،عاشق خواهم شد.

روزهاوماه ها گذشت،سالهانیزوآموزگارمان چیزی نگفت؛مگرآن که ازعین وشین وقاف عبورش داده بود.
اوکوه رابردباری لیلی معنا می کردوکویررافراخی سینه ی مجنون.تاریخ رابرسردارمی گفت؛آن هنگام که دستش رابریدندولبش رادوختندوشمع آجینش کردند؛آن هنگام که سنگش زدندوآتشش وآن هنگام که خاکسترش رابه باددادند.
درهیئتی که اوبه مامی گفت،خورشیدتنهاجرمی فلکی درکهکشان راه شیری نبود.شعله ای بودکه درآسمان گرفته بود؛ازقلب عاشقی گمنام.
آبای علوی واَمهات اربعه وموالیدسه گانه.زمین وآسمان ومن وتوهیچ نبودجزبادوآب وخاک وآتش که بااکسیری به هم آمیخته بودند.ودرکتاب حسابمان جز«یک»عددی نبود.
عددهای دیگرراخطزدیم که آموزگارمان گفته بود،همه خطای چشم است.

اوگفت وگفت ومانوشتیم ونوشتیم.دفترهاپرکردیم وکاغذهاسیاه.
درس هاتمام شدوآموزگارمان گفت:«گفتنی گفته شد،اماآموخته نمی شویدمگربه امتحان.»
پرسیدیم:«ازکجای عشق امتحان خواهدآمد؟»
خندیدوگفت:«ازهرجای آن که بیاید،آسان نیست.»
گفتیم:«کاش می شددفترهایمان راباخودبیاوریم وکتابها وجزوه هایمان را.این همه رانمی شودبه حافظه سپرد!»
ونمی دانستیم که سوادمان سیاهی است.گفت:«بادفتربازوکتاب بازامتحان دهید،امانکندکه چشم هایتان بسته باشد.»

امتحانمان،امایک سوال بیشترنبود:عشق رادرزمان حال ودراول شخص مفردبگویید.همین!
خندیدیم وگفتیم:«عشق می ورزم وعاشقم،همین!»
آموزگارمان گریست وگفت:«افسوس که فعلتان شناسه ندارد.»
وگفت:«چه دلتنگ است آموزگاری که هیچ کس جواب سوالش رانمی داند.»

می خواست ترکمان کندکه گفتیم:«ماراببخش.این بارهم جواب سوال رابگو.باشدکه آزمونی دیگرراازعهده برآییم.»
خندیدگفت:«امااین جواب آخراست وآزمون آخر.»
آن وقت دست هایش راتاخدابالاکشید.دستهایش آتش گرفتندوشعله ورشدند.ماهیاهوکردیم وازهرطرف دویدیم وبرسرزدیم.او،امامی سوخت ومی خندیدومانمی دانستیم که این همان شناسه ی فعل عاشقی است که مابلدنبودیم.
شعله تاکجارفت وسوختن تاکی ادامه داشت،نمی دانیم،اماوقتی به خودآمدیم،ازآموزگارمان جزمشتی خاکستربرجای نمانده بود...

سالهاگذشته است وسوادمان رابادبرده است وتنهادارایی مان مشتی خاکستراست.
سالهاگذشته است وماازمیان این همه حرف،تنهادر«عین»عاشقی مانده ایم!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط فرزندکویر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
سایه ها
به من عشق ببخش
خلقت زن
ماندن درعین عاشقی
زیباترین قلب
رنگهای تاریخ تولدشما
یادمان نرود
نیایش پروردگار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان
دخترميخك
شكوفه هاي هلو
رشدتنهاهدف آفرینش
من دنبال یه دوست پسر میگردم
داستانهای کوتاه فارسی
فانوس(نازآفرین)
نرگسی
یکی ازرهگذران آسمان
سازمان نرهای جیگر
آوارآفتاب
کلاس فلسفه
گنجنامه
فروغ زندگی
عاشقی درپی معشوق
بهانه هایی برای بودن
ازصدای سخن عشق...
گلم....بمان!
آفتاب تنهایی
یادی ازآفتاب
نوای آسمانی
SmallKiss
عشق ماندگار
خیالات قشنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar