![]() |
![]() |
|
| «غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند» |
|
خدا خدا خدايا اگر به كام من جهان نگرداني جهان بسوزانم
اگر خداخدايا مرا بگرياني من آسمانت را ز غم بگريانم اي عزيزتر ازجانم اي كه بي توزندگي كردن مردن است جانم به فدايت كي پس وقت ما ديدن است اگرفاصله مابه هم نزديك است بخاطرسرنوشت خوب ماست كه اين است سرگرمي تو شده بازي با اين دل غمگين و خستم / يادت نمياد اون همه قول و قرارايي كه با تو بستم/با اين همه ظلم تو ببين باز چه جوري پاي اين همه قول و قرار من نشستم/ نشكن دلمو به خدا آهم مي گيره دامنتو عاقبت يه روز/ نگو بي خبري نگو نميدوني دلم پر از يه نفرين سينه سوز / نگو بي خبري نگو نميدوني وقتي كه نيستي گريه شده كار اين دل عاشق شب و روز دست تو، تو دست من بود دلت اما جاي ديگه تو خودت خبر نداري اما چشمات اينو ميگه مدتي بود حس مي كردم كه دلت يه جا اسيره پشت پا زدي به بختت كي واست جز من مي ميره... هنوز هم دوستت دارم ولي تو ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
يوسف مصری را دوستی از سفر رسيده گفت:
"جهت من چه ارمغان آوردی؟" گفت: "چيست كه تو را نيست و بدان محتاجی؟ از جهت آنكه از تو خوبتر هيچ نيست، آينه آوردم تا هر لحظه روی خود را در وی مطالعه كنی." چيست كه حق تعالی را نيست و او را بدان احتياج است؟ پيش حق تعالی، دل روشنی میبايد بردن تا در وی خود را ببيند. فيه ما فيه - حضرت مولانا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
عمیق ترین؟
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
تقدیم به همه بازدیدکنندگان وبلاگ به همه عزیزانی که یاازدستم ناراحت ودلخورندویاخوشحالند. منوبه بزرگواری خودشون ببخشند. بنده کوچک همتون هستم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
"بگذار" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 8:23 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
برای رسیدن به تو اشكم شكست گرمي بازار عشق را ياران نصيب شمع بجز سوز وساز نيست با آنكه صد هزار مرا داغ بردلست آب از سرم گذشت به گرداب زندگي صاحبدلي نبود چو در جمع بيدلان از گريه هاي تلخ مرا گريزي نيست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() شیعه یعنی انتزاج نار و نور
شیعه یعنی راس خونین در تنور
شیعه یعنی هفت وادی اضطراب
شیعه یعنی تشنگی بر شط آب
امروز یکسر عالم اندر شور و شین است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
نزديكترين راه به الله حسين است
دردها را بيشتر عباس درمان ميكند
عموم ابالفضل عموم ابا لفضل يه پهلونه دستاش قشنگه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 7:18 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
تقدیم به بهترینها زین پس تمام لحظه ها مست و فریبا می شود وصل تمام هجرها یکجا مهیا می شود کانون پر مهر دلت این عشق را ماوا شود وان نرگس مستانه ات زین شوق چون دریا شود مهتاب پر نور رخت کم کم هویدا می شود وان چشم شورانگیز تو پر از تمنا می شود آنگه صدای نافذت در گوش مجوا می شود کی این شب تاریک ما صبح مسیحا می شود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و
نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي اعتنايي
محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند. زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا
شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار
پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .» خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم
ليست خريدت كو ؟ لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش
هر چه خواستي ببر . » !! لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه
كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت. خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در
كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند. در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري
تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است. كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته
بود : « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن ». آرام باشيد آنگاه كه ميدانيد همه چيز به دست اوست و او بر شما مهربان و بخشنده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
عزیزم غصه نخور زندگی با ماست اگه باختیم امروزو فردا که بر جاست
توی این شب سیاه مه گرفته نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست
عزیزم دنیا همین جور نمی مونه یه روز اخر میشکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمیمونه صبح میشه افتاب میاد رو بوم خونه
عزیزم دنیا گلستون میشه یک روز هرچی مشکل باشه اسون میشه یک روز
مهربونی جای کینه رو میگیره هرجا دردی باشه درمون میشه یک روز
عزیزم دنیا همین جور نمی مونه یه روز اخر میشکنه خواب زمونه
عزیزم شب همیشه شب نمیمونه صبح میشه افتاب میاد رو بوم خونه
یه روز ازاین روزا که هیچکس نمیدونه بدی از دنیا میره خوبی میمونه
عزیزم دنیا همین جور نمی مونه یه روز اخر میشکنه خواب زمونه
منو دل منتظره اون روز خوبیم حتی اگر از ما نبینی نشونه!
![]() ![]() ازطرف گروه |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 4:59 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
انسان خوشبخت دارای سه خصوصیت فکری است:
![]() بد ترين درد اين نيست كه عشقت بميره
بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه
بدترين درد اين نيست كه به كسي كه دوستش داري نرسي
بدترين درد اين نيست كه عاشق كسي باشي و اون ندونه
بدترين درد اينه نه يه كسي بميره اون وقت بفهمي كه دوستت داشته
ازطرف خودم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() ![]() يکی بود يکی نبود
زیر این طاق کبود یکی بود،یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس
شب و روزش بی نفس همهء آرزوهاش پر کشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چشم مرغ اسیر غم دل تنگی رو دید
دیگه طاقت نیوورد ،رفت توی قفس نشست
تا که از حرفهای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از چشمای مرغ روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو دید
با خودش یه عهدی بست،نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس،رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیزاشت
تا یه روز یه باد سرد میونه قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ
مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسموووووووووون تا که دق کردشو مرد...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
خدا چراغی به او داد
روز قسمت بود..خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت: چیزی از من
بخواهید هر چه باشد00شما را خواهم داد ..سهمتان را از هستی طلب
کنید زیرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چیزی خواست..یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای
دویدن..یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز..یکی دریا
را انتخاب کرد و یکی آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی
از این هستی نمی خواهم..نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و
نه پایی..نه آسمان ونه دریا
.....تنها کمی از خودت..تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور
به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد
بزرگ است..حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که
گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش
می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست..زیرا که از خدا جز
خدا نباید خواست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
بنام خالق زیبایی ها
باد سرد خزانی گلبرگ های گل را به آهستگی تکان داد. گل ناله
کنان خبر دوری خود را همراه باد به گوش بلبل شیدا آن عاشق
مهجور فرستاد
پرندهء زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش
را به گل رساند و ناله و زاری آغاز کرد : ای جفا پیشه این چه وقت
دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟
بیچاره گل شبنم خزانی از دیده فروبارید و به دلداری از بلبل
شیدا پرداخت
دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان
سپید پرپشت زمزمه
کنان پیش آمده و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابردیدگان
اشک آلود عاشق بر
گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت : عمر تو پایان پذیرفته و من
تاب و توان ندارم
که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان
شده دورت می کنم
باغبان دسته گل را برداشت در حالیکه هنوز در فراق بلبل شبنم
های خزانی از چهرهء
گل بر دستانش می چکید
اندکی بعد باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چالهء
کوچکی بود و با خود
می گفت : ای بلبل زیبا تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق
ناکام دیگر به
خواب ابدی فرو رفتی
چشم انتظاری
آه ،چه شبها که سکوت فراق
از پشت پرده های سیاه عیان می شد
چشم ستاره شد و نور ماه
درهم شد و محو شد و نهان می شد
گویی که آن سیاه آسمان
نسیم مست با او در مدارا بود
هنوز آنشب نگاه خسته ای
ببام خانه های شهر پیدا بود
افق خالیست اما من پر از از ابرم
درختی در کنار راه می روید
در ان سوی چشم انتظاریها
درختی در کنارم راه می پوید
امشب ستاره ها هم در من چکیده اند
امشب به سوی توست دست نیایشم
امشب به پارسایی تو دل نهاده ام
امشب صفای عشقم و گرمای آتشم
نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است
این خاتم وجود من ارزانی تو باد
دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است
امابدون جونم هم قابل تو رو نداره
من که چيزی ندارم همه دنيام مال تو
فقط تومال من
بين حقيقت و رويا يك دنيا فاصله است
حقيقت پيشه چشمام و رويا دست نيافتني
حقيقت زندگي من تلخ و روياش شيرين
به حقيقت تلخ نزديكم و از واقعيت رويا دور
اي شيرين ترين رويا هرگز دست نيافتني نباش
آفتاب نماينده حقيقت و شب نماينده روياست
پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
راهي نروم كه بي راه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار بر وفق مراد باشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیر آیی ٬ لباس فقر پوشی و غرورت را برای نان بریزی پای نامردان ٬ زمین و آسمان را کفر میگویی . اگر با مردم آمیزی٬ شتابان در پی روزی ٬ ز پیشانی عرق ریزی و شب آزرده و خسته ٬ تهیدست و زبان بسته به سوی خانه بازآیی زمین و آسمان را کفر میگویی . اگر در ظهر گرماخیز تابستان کنار سایه دیوار ٬ تن خسته بدست خاک بسپاری ٬ لبان تشنه را بر کاسه مسین قیراندود بگذاری و قدری آنطرفتر خانه های مرمرین را روبرو بینی ٬ زمین و آسمان را کفر میگویی . خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیرآیی و نامردمیهای عالم را ببینی ٬ پشیمان می شوی از قصه خلقت ٬ از این بودن از این بدعت ٬ زمین و آسمان را کفر میگویی . نمی گویی ؟ نمی گویی ؟ نمی گویی ؟
کودک نجوا کرد : خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید
سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن رعد درآسمان پیچید اما کودک گوش نکرد کودک نگاهی به اطرافش کرد و گفت : خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشیداما کودک ندید کودک فریاد زد : خدایا به معجزه ای نشان بده... و یک زندگی متولد شداما کودک نفهمید... کودک با نا امیدی گریست : خدایا با من در ارتباط باش بگذاربدانم کجایی؟ بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد اما کودک پروانه را کنار زد و رفت * در پناه حق * |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
خدايا
![]() شب کلمه ای است که 2 حرف دارد اما در این 2 حرف هزاران راز نهفته دارد.
اما هر چقدر هم که پر رمز و راز باشد برای هر کس یاد آور معنایی خاص برای آن شخص است.
برای کودکی به معنای لحظاتی خوش در دامان مادرش.
برای کارگر شهرداری به معنای زمان کار.
برای یک شاعر زمانی برای سرودن.
برای نویسنده زمانی برای نوشتن.
برای یک فقیر به معنای رسین به تمامی نداشته هایش .
اما هر معنایی که داشته باشد دلیل آن نمیشود که ماهیت اصلی آن از بین برود.
شب برای استراحت است وسکوت آن نیز برای تفکر.
شاید تفکر بخشی از شب باشد اما بخشی که هر فردی به راحتی می تواند به آن وارد شود نه ماموری دارد و نه حفاظی و نه حتی ردیابی!!!!!
خیلی از شما شب به هنگام خواب به فکر فرو می روید.
به خیلی از مسائل خود فکر می کنید.
عده ای به مصائب روز مره خود فکر می کنند.
عده ای نیز به برنامه های فردای خود فکر می کنند.
اما عده بسیار کمی از مردم تفکرات خود را به روزی که پشت سر گذاشته اند می پردازند.
امروز که گذشت چه کرده ام؟ آیا کارهایم امروز مفید بوده است؟؟؟؟؟؟؟
آیا امروز پلی برای ترقی و آسایش فردای من بوده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید فکر کردن به گذشته دور خیلی تاثیر گذار نباشد،
اما جبران گذشته ای که هنوز بوی تازگی آن بر مشام می رسد،
حتما امکان پذیرتر خواهد بود.
فکر کردن انسان به روز خود هر چه بیشتر طول بکشد بدین معناست:
که روز پر کار یا پر باری را داشته است.
پس امیدوارم در تمامی شبهای زندگی خود هچگاه کمتر از 5 دقیقه فکر نکنید.
موفق باشید
همه ي مشكلات از ناآگاهي منشا مي گيرد . ناآگاهي به وجود آورنده مشكلات است ، در واقع تنها مسبب مشكلات . بنابراين وقتي حساس و آگاه شديد مشكلات محو مي شوند ديگر سركوب نمي شوند .و يادتان باشد اگر سركوبشان بكنيد ديگر به آگاهي نمي رسيد ؛ زيرا كسي كه مشكلات خود را سركوب مي كند از آگاه شدن بيمناك است . لحظه اي كه سركوب كننده ي مشكلات آگاه بشود ، آن مشكلات رو خواهند آورد . آگاهي بر ماهيت آنها پرتو مي افكند .
به اين مي ماند كه شما در گوشه و كنارتان آشغال پنهان كرده باشيد . پرهيز مي كني از روشن كردن چراغ ، كه اگر روشنش كني هر آنچه پنهان كرده اي جلوي چشم خواهي ديد . نميتواني چراغ را خاموش كني .
اگر دست به سركوب بزني ، از آگاه شدن ترسان خواهي بود . براي همين است كه ميلوينها انسان از آگاه شدن هراس دارند . آگاهي چراغ در شما روشن مي كند ، و آن وقت شاهد عقربها ، مارها و گرگها خواهي بود ... و اين سبب ترس و وحشت است . آدمها ترجيح مي دهند در تاريكي سر كنند . دست كم قادرند وانمود كنند كه مشكلي وجود ندارد .
آگاهي سبب رهايي تمام چيزهايي مي شود كه سركوب شده اند . آگاهي هرگز سركوب نمي كند بر عكس ، سركوبها را از بند آزاد مي كند .
اگر به آگاهي برسيد مشكلات رخت بر مي بندند . طبعا سئوال پيش مي آيد : آيا اين خود آگاهي نيست كه سبب مشكلات ميشود ؟ زيرا چگونه همه شان ناگهان محو مي شوند ؟ وقتي آگاهي از دست مي رود ، مركزيت از بين مي رود ، و شما ديگر آگاه نيستيد ، مجددا مشكلات پا به عرصه مي گذارند و حتي با عظمت بيشتر از پيش بنابراين نتيجه گيري طبيعي اين است كه : آگاهي آنها را سركوب كرده . چنين نيست .
وقتي شما ناآگاه هستيد مشكلات را خلق مي كنيد . نا آگاهي زبان خود را دارد ين زبان مشكلات است . مثل اين مي ماند كه داريد در تاريكي دست و پا مي زنيد . چيزي مي افتد و شما پايتان گير مي كند به چيز ديگر . اينها به علت تاريكي است . اگر چراغ روش كنيد نه پايتان به ميز گير ميكند و نه چيزي مي افتد حال به راحتي مي توانيد حركت كنيد ، قادر به ديدن خواهيد بود . اما وقتي تاريك است سعي كنيد در خانه تان راه بيفتيد و آن وقت حوداث بسياري پيش خواهد آمد . در شب قادر نيستي در را پيدا كني . جاي چيزها را نمي داني .
در تاريكي ، نحوه ي زندگي شما مسبب مشكلات است . تاريكي يا ناآگاهي فقط با زبان مشكلات آشنايي دارد ؛ با خود راه حلي ندارد . حتي اگر راه حلي هم به شما داده شود ، ناخودآگاهتان از اين راه حل مشكل تازه اي مي سازد . اينطوري اتفاق مي افتد : اگر من مطلبي به شما بگويم شما كاملا چيز متفاوتي از آن مي فهميد . فهم شما بر اساس ديدگاه شماست .
ذهن بسيار زيرك و زبل است . به نحو زيركانه اي مي تواند جر و بحث كند . حتي قادر است استدلالها و منطق مناسب سر هم كند ؛ مي تواند اين احساس را در شما پديد آورد كه حقيقت را دريافته ايد .
مشكلات وقتي وجود دارند كه شما ناآگاه هستيد در اين حالت واقعي هستيد .
اگر ناآگاهي وجود دارد آنها هم وجود دارند . عينا مثل رويا كه وقتي شما خواب هستيد وجود دارد بنظر شما آنها واقعيت دارند ؟ بله ، وقتي شما خواب باشيد آنها قطعا واقعيت دارند . اما وقتي بيدار مي شويد متوجه ميشويد كه واقعيت ندارند . عينا مثل همين ، تا وقتي كه شما بيدار و متوجه نباشيد مشكلات هم وجود خواهند داشت . اگر توجه به خرج دهيد ، بيدار باشيد ، تامل بورزيد ، نظاره كنيد ، مشكلات به راحتي محو و نابود مي شوند .
مشكلات همه ساخته و پرداخته ذهنند ذهن چيزي نيست جز نام ديگر ناآگاهي
![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
فرق بهلول دانا ونادان بهلول در زمان خودش نادان خوانده می شد و همه او را فردی ساده لوح و احمق می دانستند و به حرف هاش می خنديدند. صد سال بعد فهميدند که او فردی دانا بوده و از زمانه خودش جلوتر بوده و بيشتر می فهميده.
عشق يك لحظه ‹‹ناب›› و تكرار نشدني است
قفس برای پرنده هاست
اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد من پرنده نيستم اماسال هاست که دلم درقفس تنهايی محبوس است دستی کو تا اين قفس را بگشايد وپرواز رابرمن بياموزد؟ گفتنيها كم نيست
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،درهم و برهم گفتيم ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،پرسيديم چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي بيسبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم خواندنيها كم نيست ،من و تو كم خوانديم من و تو ساده ترين ،شكل سرودن را در معبر باد ،با دهاني بسته وامانديم من و تو كم بوديم من و تو ،اما در ميدانها اينك اندازه ما ميخوانيم ما به اندازهما ميگوييم ،ما به اندازهما مي چينيم ما به اندازهما مي بوييم ،ما به اندازهما مي روييم من و تو كم نه كه بايد شب بي رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،كه ميبايد ،با هم باشيم من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم من و تو حق داريم كه به اندازهما هم شده با هم باشيم گفتنيها كم نيست پرواز را گم کرده ام
سينه ی پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم ، ولی پرواز را گم کرده ام رونق انجام من در خانه ی آغاز ماند چل کليد خانه ی آغاز را گم کرده ام چاروقم سر ، پای تندر ، بی اگر دروازه باز آه ... اما رفتن تک تاز را گم کرده ام در نمازم ، راز دارم با خدای چاره ساز راز را گم کرده ام ، همراز را گم کرده ام همنوا با خويش بودم در گذار زندگی هم نوا و هم نواپرداز را گم کرده ام های و هويی دارم و در غربتم با اين خروش سازم اما زخمه ی دمساز را گم کرده ام چشم در راهم ، نگاهم بيکران را آرزوست ، حاصل اما چشم و چشم انداز را گم کرده ام کودک شيطان عشقم درس و مشقم عشق و عشق راه مکتب خانه ی شيراز را گم کرده ام خدايا شاعران نميرند هرگز قاصدك هان چه خبر مي خواهي؟ از كجا از كه خبر مي خواهي؟ قاصدك هان تو بودي گفتي شاعري بود كه جانش را در درون ني لبكي جاي گذاشت او فروغ شعر بود قاصدك هان چه خبر مي خواهي از كجا از كه خبر مي خواهي؟ اخوان بود كه از تو خبري خواست و برفت قاصدك يادت هست؟ نصرت هم با تو در باد گم شد قاصدك يادت هست؟ شاملو بود كه در شبانه ها توي كوچه هاي پيچ اندر پيچ جان داد دلمان سخت گرفت قاصدك پژمرديم روي زانو نشستيم قاصدك واي چه روزي بود؟ پنجه بر خاك زديم خورد شديم قاصدك هان تو ديدي تا حال اين همه داغ عزيز؟ آتشي بود زمستاني بود دست هامان را گرم كرديم افسوس شعله زد گر گرفت و خاكستر شد قاصدك هان چه سرمايي شد؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 5:17 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
حافظ رنج و محنترنج شکستن پوسته ای است که فهم و ادراک شما را زندانی کرده است.چنانچه هسته باید نخست در دل خاک بشکافد تا راز دلش در آفتاب عریان شود شما نیز باید که رنج شکافتن را تجربه کنید تا به شکفتن در رسید. رنجهای شما بیشتر گزیده ی دست شماست. و آن شربت تلخی است که طبیب درونتان برای نفس بیمار شما تجویز می کند.از این رو به طبیب اطمینان کنید و داروی شفابخش او را در سکوت و آرامش بنوشید زیرا دستهای او در عین سنگینی و خشونت به دست لطیف و مهربان آن طبیب غیبی هدایت می شود. مگرجز ای جان زبلای جانان که تو خام مانی چو بلا نباشد مولانا گر رنج پیشت آید و گر
راحت ای حکیم نسبت مکن به غیرکه... |