![]() |
![]() |
|
| «غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند» |
گفتگو با استا د روزی غرق در فکر نا گهان خود را در دیاری یا فتم دور دست و غریب دیدم کا مل مردی در کنار من است با نگاهی مهربان به نرمی از من به نرمی از من پرسید: ((چرا اینطور گرقته ای؟)) گفتم: فکرم پریشان است گفت: ((شاید از من کمکی سا خته باشد)) گفتم: به دنبال حقیقت می گردم گفت: ((در خود فرو رو کلیدش را در قلب می یابی)) چگونه: خیال هایت را کنار بگذار نیت را خالص کن آن وقت حقیقت در قلب می تا بد پرسیدم: از کجا بدانم این حقیقت است که می تابد؟ پاسخ داد: اولیاء و انبیاء را همه بر حق می بینی و تفاوت در ادیان نمی گذاری یعنی به مرحله خودشناسی گام نهادی مرحله خودشناسی؟ در مرحله خودشناسی می دانی که از کجا آمده ایی چرا در این دنیا آمده ایی و در این دنیا چه باید بکنی گفتم : نمی دانم در اینجا چه باید بکنم؟ گفت: به وظایفمان عمل کنیم و به دیگران خیر برسانیم و بکوشیم انسان واقعی باشیم انسان واقعی: بله،کسی که به راستی دلسوز،نیک خو و نیک خواه باشد از شادی دیگران شاد شود و از غمشان غمگین و در پی یاری به دیگران باشد چگونه: با دیگران همیشه همان باش که می خواهی با تو باشند و هر چه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند گفتم: گفتنش آسان ..........
او ادامه داد ...........اما به کار بستنش دشوار گفتم: نشیب و فراز زندگی گاهی عرصه را بر من تنگ می کند و مطمئن نیستم آیا روزی به سعادت واقعی برسم گفت: در راه حقیقت سعادت واقعی بازگشت به سر منزل ازلی است سر منزل ازلی؟ ((بازگشت به همان جایی که از آن آمده ایم اما دانا تر و مهربان تر)) گفتم: اینهمه را از کجا می دانی؟ لبخندی زد و گفت: عمرهایی تحقیق و تجربه ...........ممنونم حالم خیلی بهتر شد اما شاید باز سوالاتی داشته باشم می شود دوباره شما را دید؟ با لبخندی مهربان: دستی بر شانه ام گذاشت و گفت: ((هر وقت که بخواهی من همیشه هستم)) ودر پایان: = دختر ک پرسید مرا بیشتر دوست می داری یا زندگیت را گفتم: زندگیم را ولی افسوس نمی دانست که همه زندگیم بود دخترک رنجید و رفت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟
و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد .
از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟
باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من
بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست .
آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟
او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .
از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .
تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .
پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم
زندگي بدون هدفي وجود ندارد .
بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند
اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .
دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد
و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم
غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم :
چرا گريانم ؟
به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست .
از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟
او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده
برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد
برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 8:32 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
...خدايش با او صحبت كرد
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟ »
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
«زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
...خدا جواب داد« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر
بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خودرا
خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند »
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
...دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند »
خدا پاسخ داد:اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه
مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
...خدا لبخندي زد و گفت
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
تقدیم به همه اونایی که خوبندالبته همه خوبا..... اینودوستم سیاوش جونم تقدیم کرد.ازش ممنوم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() عشق یعنی ...؟ عشق یعنی دائماً در اضطراب عشق یعنی تشنگی در شط آب عشق یعنی لاله پرپرشدن عشق یعنی در رهش بی سرشدن عشق یعنی عاشق شیدا شدن عشق یعنی گمشدن پیدا شدن عشق یعنی مبتلا گشتن به درد عشق یعنی عقل را کردی تو طرد عشق یعنی هردمی در جستجو عشق یعنی هجرت از من تا او عشق یعنی حرف او برروی چشم عشق یعنی صبر در هنگام خشم عشق یعنی دلبری دلدادگی عشق یعنی غربت واماندگی عشق یعنی،همچو آتش سوختن عشق یعنی چشم بر او دوختن عشق یعنی دائماً در درد ورنج عشق یعنی یافتن صدکوه گنج عشق یعنی زلف تابیده کمند عشق یعنی زلف او برپای بند |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم دی 1384ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
در بي ثباتي درياي خواستن
تن را
رنجيده وش ، در يك جزيره گرفتار كرده ام
باري ، در اول احساس امنيت
گفتم به خويشتن !
يك جا براي توقف پديد شد
اما ، اما همان جزيره كوچك به شوق من
جايي براي يافتن آن نيمه من است
خورشيد من ..!
اي پر نشان مشوش شوقي ز عشق پاش بر پيكر خاموش و خسته ام ...
دستان سرد مرا دست گير
شايد !! شايد براي رسيدن مجال نيست .
گويي چرا ؟!
دارم جواب چرايت
چون دل براي رسيدن ز دست رفت
وقتی مردم مرا در قبری تاريک پنهان نسازيد مثل لکه ننگی که از صفحه زمين می زداييد ،
تنم روزی آغوشی گرم بود برای کسی که دوستش داشتم
و چشمانم تصويری از تمامی احساساتم ... تبلور سایه روشن های زندگیم
دستانم ستايشگرين نوازشگران
و قلبم عصاره ای از عشق ؛
عريانم نسازيد
من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم
اشک هايتان ارزانيتان
و ناله های بيهوده تان ...
خوب می دانم سه بار که خورشيد غروب کند
من برای هميشه در خاطره هاتان غروب می کنم
خروارها خاک سرد برای من
بسترتان هميشه گرم ...
می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد
تا روزی اندام شما را در آغوش گيرم
روزی که دير نخواهد بود ...
از پشت تريبون دلم عشق چنين گفت
كه محبوب تو ناز است قشنگ است، مليح است
اعضاي وجودم همه از روي صداقت فرياد كشيدند
صحيح است صحيح است صحيح است |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1384ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
صورتيكه تاريخ تولد شما در: بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد. 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد. 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد. |