![]() |
![]() |
|
| «غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند» |
|
شب یلدامبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
وقتی به خونه برمی گشتم داشتم یه روزنامه رانگاه می کردم که باتیترنوشته بود«شهرک توحید:دوازده روزبعدازسانحه هوایی» تصویرمادرانی رانشون دادکه عزیزانشون رادرآن شهرک ازدست دادند.خیلی ناراحت کننده بودوقتی داشتم سواراتوبوس واحدمی شدم پشت شیشه عقب یکی ازاتوبوسهانوشته بود: «عشق یعنی گریه های مادراست»
آه......خدا...چی بگم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
و من
کسی را میشناسم از تبار کوه از جنس صخرههای سخت با دلی به لطافت گلبرگهای ياس با روحی به عطر رازقیهای مست با تنی سخت همچو نارگيل ريشه ريشه و آشفتهموی در درون همه شيری سپيد دلی نرم و شيریرنگ کسی که در شبِ سکوت خفتهگان
پژواکِ چکاچکِ شمشيرهای گران آن هياهویِ آهنين مردان پتک میکوبند بس گران بر گوشهای شنوایَش و من کسی را میشناسم
که به شب دلبسته است جام گلگونی در دست رود خروشانی در دل مستانه میرقصد تا سپيده تن سياهِ شب همه خيس از اشکهایِ مردی بيدار مست، اما سخت هوشيار که بر حجم خالی مردمان اين آدمکان کوکییِ بیمقدار خونينگريه میپاشد تا سپیدهدمان آوای نالهاش میپيچد در همه شب
اما آشفته نگردد خواب مردمان اين خوشخفتهگان مرده اين رنگهاي مات و ماسيده اين پردهی رویورنگ باخته به نيرنگ و ريا و زنگ آلوده و من کسی را میشناسم
که با دميدن سپيده خسته و رنجور و تنفرسوده میريزد بر ديوار همه دلآشوبه بر ديوارهای چرکين و زرد خونابه بالا آورد بهگاهِ پگاه چرکابهای از ديده و شنيده
از رنجِ برده و دردِ آشاميده از همه تنهای به نیرنگ آلوده از همه گفتار پوچ و دلآسوده از مردمانی که دردشان تن پندارهاشان همه پوسيده دستهاشان همه دامی سیاه برق نگاهاشان همه تار چشماناشان همه تور دلهاشان کرمهای گور اين دامهای پوسیده و فرسوده به تبوتاب تن همه آلوده و من کسی را میشناسم
که سحرگاه با تنی خسته روحی نالان و فرسوده گرد آرد خردههای روح پارههای رنج و اندوه بازگردد به ميان نامردمان با لبخندی بر چهره زهرخندی دردآلوده گم شود در هياهوی روز تا شب از ره درآید دگرباره شبِ سیاهِ درد و اندوه
شبِ سر به سياهی کوفتن شبِ مستانهیِ درد شستن شبِ بیزاری بالاآوردن شبِ تنهای سیاهمستان شبِ بيداریِ هوشياران شبِ آواز چکاچک شمشيرهایِ مردان در سکوتِ رويای خوش خفتهگان مرده در گورستانِ خاموش آدمکان اين زندهگانِ آدمخوار اين خسبیدهگانِ جاويد کسی سرگشته و شوریده و نالان میخروشد، می خروشد و من کسی را میشناسم از تبار کوه ... برای کسی که مثل هيچکس نيست. او که بس دردآشناست و خونيندل.
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() يادمان نرود زندگی کنيم
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.دادزد و بد وبيراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، اين بار خدا سکوتش را شکست و با صدايی دلنشين گفت:
عزيزم بدان که يک رزو ديگر را هم از دست دادی!
تمام روز را به بد و بيره و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.
لابه لای هق وهقش گفت: اما با يک روز..... با يک روز چه کاری می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت:
حالا برو و زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند ، می ترسيد راه برود، زندگی از لای انگشتانش بريزد.
قدری ايستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگاهداشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سرو رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشيد بگذارد و می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد، اما..... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روی چمنها خوابيد، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
او درگذشت ، کسی که هزار سال زيسته بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
مرداب پير
خواننده:فايقه آتشين" شعر:اردلان سرافراز" آهنگ:ح شماعي زاده
ميمون يه دشت لخت/ زيرخورشيد كوير
مونده يه مرداب پير/ توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پيرازهمه دنياجدام/ داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز/ مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين/ درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تابه دريا برسم/ شبوآتيش بزنم تا به فردا برسم
اول چشمه بودم زيرآسمون پير/ اما ازبخت سياه راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجابود/ پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت/ سررام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منوزندوني كرد/ آسمون نباريداونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم/ يه اسير نيمه جون
خورشيدم ازاون بالا زمينم ازاين پايين/ هي بخارم مي كنن زندگيم شده
همين
با چشمام مردنمو دارم اينجا مي بينم/ سرنوشتم همينه من اسيرزمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظه هاي آخره/ خاك تشنه همينه داره همراش
مي بره
خشك مي شم تموم مي شم/ فردا كه خورشيد بياد
شن جامو پرمي كنه/ كه مياره دست باد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
در سن ۴ تا ۷ سالگی: موفقیت یعنی خیس نکردن رختخواب
در سن ۷ تا ۱۱ سالگی: موفقیت یعنی پیدا کردن دوست
در سن ۱۱ تا ۱۸ سالگی: موفقیت یعنی داشتن دوست دختر
در سن ۱۸ تا ۱۹ سالگی : موفقیت یعنی قبول شدن در کنکور
در سن ۱۹ تا ۲۰ سالگی : موفقیت یعنی داشتن گواهینامه
در سن ۲۰ تا ۲۲ سالگی : موفقیت یعنی داشتن کارت پایان خدمت
در سن ۲۲ تا ۲۵ سالگی : موفقیت یعنی داشتن کار ثابت
در سن ۲۵ تا ۳۰ سالگی: موفقیت یعنی اجاره کردن خانه
در سن ۳۰ تا ۳۵ سالگی: موفقیت یعنی ازدواج کردن
در سن ۳۵ تا ۴۵ سالگی: موفقیت یعنی داشتن خانه رهن شده
در سن ۴۵ تا ۵۰ سالگی: موفقیت یعنی داشتن خانه
در سن ۵۰ تا ۵۵ سالگی: موفقیت یعنی داشتن کمی مو
در سن ۵۵ تا ۶۰ سالگی: موفقیت یعنی داشتن چند دوست
در سن ۶۰ تا ۷۰ سالگی: موفقیت یعنی خیس نکردن رختخواب
به هیچ وجه خدا را لمس نکردم
ولی خدایی که قابل لمس باشد دیگر خدا نیست
اگر هر دعایی را هم اجابت کند همین طور
همان جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز
در این نهفته است که پاسخی به ان داده نمیشود
و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست
این را هم دریافتم که اموختن دعا- اموختن سکوت است
و عشق فقط از جایی شروع میشود که دیگر
هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد
عشق تمرین نیایش است
و
نیایش تمرین سکوت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
سينه ها جاي محبت، همه از كينه پر است .
هيچكس نيست كه فرياد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گويد
نيست يكتن كه در اين راه غم آلوده عمر ـ
قدمي، راه محبت پويد
***
خط پيشاني هر جمع، خط تنهائيست
همه گلچين گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بيفردائيست .
***
به كه بايد دل بست ؟
به كه شايد دل بست ؟
نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست .
***
زير لب زمزمه شادي مردم برخاست ـ
هر كجا مرد توانائي بر خاك نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شكست
به كه بايد دل بست؟
به كه شايد دل بست؟
***
خنده ها ميشكفد بر لبها ـ
تا كه اشكي شكفد بر سر مژگان كسي
همه بر درد كسان مينگرند ـ
ليك دستي نبرند از پي درمان كسي
***
از وفا نام مبر، آنكه وفاخوست، كجاست ؟
ريشه عشق، فسرد
واژه دوست، گريخت
سخن از دوست مگو، عشق كجا ؟ دوست كجاست ؟
***
دست گرمي كه زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوي
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، ليك مبوي
لب گرمي كه ز عشق ـ
ننشيند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخني كز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نيز، مگو
***
چاه هم با من و تو بيگانه است
ني صد بند برون آيد از آن، راز تو را فاش كند
درد دل گر بسر چاه كني
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبي از سر غم آه كني .
***
درد اگر سينه شكافد، نفسي بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب كند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
ديده بر دوز بدين بام بلند
مهر و مه را بنگر
سكه زرد و سپيدي كه به سقف فلك است
سكه نيرنگ است
سكه اي بهر فريب من و تست
سكه صد رنگ است
***
ما همه كودك خرديم و همين زال فلك
با چنين سكه زرد ـ
و همين سكه سيمين سپيد ـ
ميفريبد ما را
هر زمان ديده ام اين گنبد خضراي بلند ـ
گفته ام با دل خويش:
مزرع سبز فلك ديدم و بس نيرنگش
نتوانم كه گريزم نفسي از چنگش
آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
« خويش » در راه نفاق ـ
« دوست » در كار فريب ـ
« آشنا » بيگانه
***
شاخه عشق، شكست
آهوي مهر، گريخت
تار پيوند، گسست
به كه بايد دل بست ؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط فرزندکویر |
|
![]() دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم به پرواز آسمان عشق....چه خوش رنگين بال و پر دارم به صحراي بيكران عشق....سفرهاي پر خطر دارم نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم ........................ دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم .......................... من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم .......................... نمي ترسم از فتنه طوفان....دلي چون درياي خزردارم به بي تابي قلب عاشق را....پيامي از شمس و قمر دارم ............................ دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سایه ها به من عشق ببخش خلقت زن ماندن درعین عاشقی زیباترین قلب رنگهای تاریخ تولدشما یادمان نرود نیایش پروردگار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|