![]() |
![]() |
|
| «غم این خفته ای چند،خواب درچشم ترم می شکند» |
|
خدا
خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.خدا گفت:شما را دوست دارم.پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد,مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.زن به آب رودخانه نگاه می کرد,مرد را دید.
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند.خداخوشحال شد و از آسمان باران بارید.
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود.زن خندید.
خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.
مرد زیر باران خیس شده بود.زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت.مرد خندید.
خدا به زن گفت:به دستای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد,زیبا کنی.
مرد خانه ساخت و زن خانه را زیبا و گرم کرد.آنها خوشحال بودند.خدا خوشحال بود.
یک روز,زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد.دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.اما پرنده نیامد.پرواز کرد و
رفت.دستهای زن رو به آسمان ماند.مرد او را دید.کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند.خدا خندید و زمین سبز شد.
خدا گفت:از بهشت شاخه گلی به شما خواهم داد.
فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد.زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود.
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از آن شیره ی جانش به او بنوشاند.
مرد زن را می دید که می خندد.کودکش را دید که شیر می نوشد.بر زمین نشست و پیشانی بر خاک نهاد.خدا شوق مرد را دید و خنید.وقتی خدا خندید, پرنده بازگشت و
بر شانه ی مرد نشست.
خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید,تا مهربانی را بیامود.راست بگویید,تا راستگویی را بیاموزد.گل و آسمان و رود را به او نشان دهید,تا همیشه به یا د من باشد.
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و ولابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.
خدا همه چیز و همه جا را می دید.خدا دید که زیر باران مردی دست هایش را بالای سر زنی گرفته است,که خیس نشود.زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران
امید شاخه گلی را می کارد.خدا دست های بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاههایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که...
خدا خوشحال بود.چون دیگر,غیر از او هیچ کس تنها نبود.
sender: ahmad_aeo@yahoo.com |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 6:42 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
به نام عقل کل عالم هستی نیایش روزانه به درگاه پروردگار خداوندا به توروی آوردم چون یگانه معبودعالمی،ازخودمرانم من بی نام توهیچم وبانام توهمه چیز، دست نیازبه سوی توآورده ام،تومهربانی ودست گیرنده مستمندان،لطف وکرمت راازمن دریغ مدار. ازعالمت حیرانم ودرخودسرگردان باحالتی پریشان به درگاهت نالانم وازدیده گریان. وهمه جابه سوی توروان،توکریمی وبزرگوار،رحیمی وبخشاینده روح وروان. ازبندگان ناآگاهت درگذروروح آنان رابه سعادت راهنمایی فرماوهرآنچه ازعالم کبرایی خواهی برجسم عنایت فرماچون هردردی که ازسوی تورسدرحمت است وتحمل آن رادارم. خدایابه عظمت توسرتسلیم فرودمی آورم. وازتومی خواهم که مراجزوبندگان مقرب درگاه خویش منظورفرمایی. وازروی لطف وکرمت ارواح پاک رابرای هدایت برمن نازل فرمایی تارستگارشوم. توبزرگی وسزاوارستایش وتکریم. خدایاپیشانی برخاک تومی گذارم چون سجده سزاواربزرگی وعظمت توست. تومالک جان وتن بندگانی وهمه حقایق رامی دانی وهرآنچه بخواهی روامیداری. ابدوازل ازتوست وچراغ هردانش ومعرفتی ازتوروشن است. برمن سعادت شناخت بندگی عنایت فرماچون اصل کائناتی ومن ذره ای ازحیات. تودرعالم غیبی وبندگانت پرازعیوب،عیوبم رابنمایان تادررفع آنهاکوشاباشم. دراین دنیاازتوچیزی غیرازعزت وشرف وبی نیازی نمی خواهم. تورحیمی ورحمان،من محتاج وفقیری درمانده برسرکویت،مرادریاب وازدرگاه خودمران. به رحمت صفاتت اگرتقصیری دارم وازآن درگذرودرزندگی پس ازمرگ آرامش ابدی عنایتم فرما. آمین به یاداستادعزیزم حسن رهبرزاده سردبیرنشریه روح وروان که این نیایش راازاووام گرفتم نشریه اش رابه ناحق توسط ماموران حکومت توقیف کردندونسبتهای ناروابه اوزدند. هرکس ازاستادم خبری داره بهم ایمیل بزنه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 6:27 قبل از ظهر توسط فرزندکویر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
سایه ها به من عشق ببخش خلقت زن ماندن درعین عاشقی زیباترین قلب رنگهای تاریخ تولدشما یادمان نرود نیایش پروردگار آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|